۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

گنت در این لحظه!

بعد از 3 سالی که من اینجا هستم، بالاخره اینجا برف واقعی بارید...حالا شهرشبیه شهر خودم تو ایران شده که زمستونها برف داشتیم...الان اینجا حسابی کولاکه و خیابونها سفید شده...تازه آدم معنی زمستون رو میفهمه...

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

Enjoy it

استاد شجریان دل بردی از من به یغما استاد شجریان دل بردی از من به یغما

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

وای كه چقدر خستم. انگار كه کوه کندم، هم خستگی جسمی و هم خستگی ذهنی...فردا هم کلی کار دارم ...چقدر از دیشب تا حالا درگیر بودم. اینقدر حرف شنیدم و حرف زدم كه دیگه نای نفس کشیدن ندارم. دلم میخواست یه یک هفته میموندم خونه و استراحت میکردم....وای كه این تعطیلات کریسمس کی از ره میرسه !
چقدر مدل آدما باهم فرق میکنه و به نظرم ما ایرانیها همیشه از این مساله برای خودمون مشکل درست میکنیم. همیشه باهم درگیریم. سرمون تو کار خودمون نیست خلاصه بگم كه حوصله زیادی داریم و دنبال این هستیم كه پیچیدگی تو مساله به وجود بیاریم. اصلا ساده فکر نمیکنیم. برای هر چیزی اما و اگر داریم. برای هر چیزی استثنا داریم. به قول پدر یکی از دوستان هنوز مساله دست دادن آقایون و خانوما اینجا برای ایرانیها حل نشده، یکی یه روز دست میده یه روز دست نمیده، یکی دست خانمی رو رد میکنه، یکی با یه عده دست میده با یه عده دست نمیده ( خودم هم جزو اون یکی ها :-))...حالا چطور میتونیم انتظار داشته باشیم كه مساله مهم مملکت به این آسونی حل بشه...واقعا كه از ماست كه بر ماست...عقب ماندگی ما آخرش هم برمیگرده به خودمون....! این قصه سر دراز دارد...

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

آنچنان در خوشی خود غرقیم که صدای غمناک جوان آرزومندی که منتظر مرگ است را نمی شنویم. براستی چه بر مادر این جوان گذشته است. دیشب تا خود صبح بیدار بودم! پشت تلفن با عزیزی می خندیدم، از بودن لذت می بردم ولی همچنان هر از گاهی سرکی به اخبار می کشیدم تا بدانم که عاقبت این جوان چه خواهد شد! چقدر آرزو کردم که زنده بماند! نمی توان تصور کرد که دیشب چه بر سر خانواده این جوان آمده است! تصویرش در ذهنم است! آن خنده آرام و پر غرورش!
تا 5.5 صبح خبری نبود، خوابیدم ولی با این امید که ظهر خبر خوشی خواهم شنید...ساعت 1 ظهر بود که بیدار شدم، چشمهایم را باز نکرده کامپیوترم را روشن کردم تا اخبار را چک کنم! ناگهان خبری در اول صفحه بالاترین تمام امیدهای مرا نا امید کرد! به خود لرزیدم و غمی سنگین تمام وجودم را فرا گرفت! احسان فتاحیان اعدام شد!
مرگ همیشه توام با درد است...حتی اگر برای دشمنت باشد!
چقدر دلم می خواست که هرگز به مرگ فکر نمی کردیم!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

?niçin benden uzaktasın

her gün seni arıyorum,
niçin benden uzaktasın?
dağa taşa soruyorum:
niçin benden uzaktasın?

yanık bir bülbül ötüyor,
sesini hatırlatıyor;
yüzün gözümde tütüyor,
niçin benden uzaktasın?

çimenler sararıp yanmış,
çiçekler yere kapanmış,
yeryüzü çöllere dönmüş,
niçin benden uzaktasın?

şu köşede otururdun,
şurada ayakta dururdun,
şurada salınır yürürdün;
niçin benden uzaktasın?.

yüzüm gülmeye üşenir,
gözümden yaşlar boşanır,
sen yokken nasıl yaşanır?
niçin benden uzaktasın?

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

کی گفته اروپائیها تمیزن؟

امروز از دست این آدمهایی که ساندویچ ها رو با دستهای کثیفشون درست میکنن خیلی عصبانیم...دستشونو به پول می زنن، به کامپیوتر می زنن، سرشونو می خارن، بعد با همون دستها ساندویچ برای ملت درست میکنن! :-(
تازه خیلی هاشونم وقتی دستشویی میرن دستاشونو نمی شورن و یا فقط یه ذره نوک انگشتاشونو به آب میزنن...!!!!
واقعا که!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

من این دفعه بارسلونا هستم!

امروز بارسلونا هستم! شهر بسیار زیبا و جذاب و زنده!
خیلی از اینجا خوشم اومده...این همه شهرهای مختلف رو که دیدم، به نظرم اینجا از همه اونها جذاب تر و زنده تره! الان که ساعت 11 شب، خیابونها شلوغه و ملت تو رفت و آمدن!
خیابونهای بزرگ، فروشگاههای متنوع و شیک، ساحل جذاب، مردم مهربون، شاد و شهر پر از تنوع و جذابیت! فردا قراره با تور برم شهرو خوب بگردم...

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

من هنوز الچه هستم! :-)


اینجا کلی غذاهای خوشمزه دارن، انواع کوکو های خوشمزه، یه نوع برنج مخلوط با سبزیجات و روغن زیاد که خودشون بهش میگن عروس :-) (Arroz) که من خیلی دوست داشتم...سالادهای خوشمزه هم با زیتونهای عالی...
مردم اینجا خیلی خونگرمن...درست مثل ایران! کلی چراغ قرمز دارن ولی معمولا ملت پشت چراغ قرمز منتظر نمونن...یه نگاه اینور و انور میکنن..بعد رد میشن :-)
کنفرانس تو یه سالن خیلی مجهز به نحو عالی برگزار میشه بر خلاف ونکوور...با وجود اینکه تو دانشگاه بریتیش کلمبیا بود ولی خیلی بد برنامه ریزی شده بود...
هوا هم اینجا خیلی گرمه و من کلا همش فکر می کنم که هنوز تا بستونه!
خلاصه اینجا بهم خیلی خوش می گذره! :-)

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

My first impression from Elche in Spain


ساعت 10 صبح بود که رسیدم هتل...هتل خیلی تمیز و شیکیه..یه چند ساعتی گرفتم خوابیدم، ساعت 8 شب بود که یه سر رفتم بیرون تا شهر رو ببینم...بر خلاف بلژیک تمام مغازه ها و فروشگاهها باز بودن و مردم در رفت و آمد! احساس می کردم که شهر زنده است...قدم زدن در بین مردم مو مشکی، خونگرم، شلوغ و پر سرو صدا، تو خیابونهای کوچیک ولی زنده، پر رفت و آمد و همین طور دیدن پارکهای شبیه ایران احساس خوبی بهم داده بود...
به نظر می رسه که مردم اینجا مثل بلژیک ثروتمند نیستند، اجناسی که تو فروشگا ها دیدم زیاد از کیفیت خوبی بر خوردار نبودن..
از نکات جالب دیگه این که، مردم بیشتر گل من گلی می پوشن و لباسهای جینگول ونگول:-) زیاد اینجا پیدا میشه...درست مثل ایران خودمون :-)
فعلا برای امروز بسه...فقط اضافه کنم که پذیرایه کنفرانس عالیه و خیلی خوب برنامه ریزی شده..از صبح هم کلی خوراکی های جدید و خوشمزه خوردم...جای همه دوستام خالی:-)

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

مولوی