۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

این آهنگ مختاباد خیلی زیباست! اینجا میشه گوش داد!

نگارینو دل و جانم ته دانی
همه پیدا و پنهانم ته دانی
نمی دونم که این درد از که دیرم
همی دونم که درمانم ته دانی

بلا رمزی ز بالای ته باشه
جنون سری ز سودای ته باشه
بصورت آفرنم این جهان بین
که پنهان در تماشای ته باشه

غم عشق ته مادرزاد دیرم
نه از آموزی استاد دیرم
خوش اون بار که از جمله غم ته
خراب آباد دل آباد دیرم

خوشا آنون که سودای ته دیره
که سر پیوسته در پای ته دیره
به دل دیرم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای ته دیره

سه غم آمد بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار
غم یار و غم یار و غم یار

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه


دیشب با همکارام رفته بودیم کنسرت گروه "The Swell Season: Glen Hansard and Marketa Irglová" که در سال 2007 برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم "once" شدند. یکی از کارهای معروف این گروه ایرلندی " Falling Slowly " نام داره که بسیار زیباست. متن شعرش رو پائین گذاشتم. می تونم بگم که یکی از بهترین کنسرتهایی بود که تا حالا رفتم...کارشون واقعا عالی و زیبا بود. اصلا نفهمیدم که 3 ساعتی که تو سالن بودیم چطور گذشت. یه سالن بزرگی بود که هیچ صندلی توش نبود و ملت همه سر پا بودند. جمعیت تقریبا زیادی بود و میشه گفت همه کسانی که اونجا بودن با کارای این گروه آشنا بودن!
بلیط این کنسرت رو همکارام با چک دانشجویی تهیه کرده بودن که تقریبا مجانی برامون در اومد ولی در حالت نرمال فقط 16 یورو بود! دیشب یاد کنسرت های شجریان افتاده بودم که هیچ وقت نمی تونستم بلیطشو گیر بیارم حتی تو بازار سیاه!
شب خیلی خوبی داشتم...در حالی که با همکارام بودم و داشتم گوش میدادم ولی تو رویای خودم بودم و به یاد کسانی بودم که دوست داشتم در کنارم باشند...
در یکی دو تا از کارهاشون هم از مردم خواستند که باهاشون همراهی کنند...و من چقدر از این همراهی لذت بردم!
در ضمن یه کارهم برای اوباما رئیس جمهور جدید آمریکا اجرا کردن که توش ازش با عنوان "Black boy" نام بردند!

موقع برگشت هم یه کمی تنهایی قدم زدم و فکر کردم...احساس آزادی بی نظیری داشتم!

I don't know you
But I want you
All the more for that
Words fall through me
And always fool me
And I can't react
And games that never amount
To more than they're meant
Will play themselves out

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You'll make it now

Falling slowly, eyes that know me
And I can't go back
Moods that take me and erase me
And I'm painted black
You have suffered enough
And warred with yourself
It's time that you won

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you had a choice
You've made it now
Falling slowly sing your melody
I'll sing along

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

مدامـم مسـت مي‌دارد! (سراج- اینجا گوش بدید)

مدامـم مسـت مي‌دارد ، نسيم جعد گيسويت

خرابـم مي‌کـند هر دم ، فريب چشـم جادويت

پـس از چندين شکيبايي شبي يارب توان ديدن

کـه شـمـع ديده افروزيم و در مـحراب ابرويت

تو گر خواهي که جاويدان جـهان يک سر بيارايي

صـبا را گو کـه بردارد زماني برقـع از رويت

مدامم مست ....
خرابم مي كند ...

مـن و باد صبا مسکين ، دو سرگردان بي‌حاصـل

من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

من و باد صبا ...
من از افسون چشمت ...

مدام مست ...
خرابم مي كند ...

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

می ترسم....!

زیبائیهای دنیای اطرافم مرا به وجد می آورد، دیدن مردمان همیشه عاشق این سرزمین مرا سیراب می کند، قدم زدن در کلیساهای بزرگ و آرام مرا روحانی و موسیقی ناب ایرانی مرا از خود بیخود می کند! نسیم پیچیده در موهایم مرا شاداب می کند! شعر مرا مهربان و نگاه گرم یک دوست مرا مست می کند! همه چیز مهیاست که من از بودن و فقط و فقط از بودن لذت ببرم! آنچنان لذت برم که تو گویی این فضا همین یک لحظه است و بس! اما افسوس که ترسی در وجودم رخنه کرده است که این فضا را برای من سنگین می کند....لذت من به اوج نمیرسد... براستی نمیدانم که در کجا ایستا ده ام، نقش من دراین فضا چیست! چگونه باید باشم! آیا رویایی بیش نیستم که مانند رویاهای گذشته به فراموشی سپرده می شود و یا حقیقتی هستم که در فضای اطرافم تاثیر می گذارم! شاید هم ذره ای هستم در کنار ذرات دیگر! کاش میدانستم! هنوز این ترس بدپیله قلب مرا فرمانروایی می کند و من همچنان در جنگم! براستی چیست داروی شجاعت!
کاش هرگز یاد نمیگرفتم که 2 با 2 می شود 4 تا که از قانون به دور باشم! کاش یاد می گرفتم که 2 با دو گاهی 4 ، گاهی 10 و گاهی 0 می شود!

دلم میخواهد ریسک کنم، دلم میخواهد وارد قماری شوم که شاید آخرش باختن است! دلم میخواهد در همین یک لحظه باشم! نه آینده ای و نه گذشته ای! دلم می خواهد دستی را بگیرم حتی اگر برای من دراز نشده باشند!
کاش بتوانم!
و کاش همه بتوانیم!

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

ترس از اسارت مرا رها نمی کند!

دلم تنگ است، آنقدر که دیگر طپش آن را هر لحظه احساس میکنم!
از ناتوانی خودم خسته شده ام! دیگر نه دستانم توان نوشتن دارند و نه پاهایم توان رفتن! دیگر چشمانم از دیدن سیر شده است!
صدایم آهنگی ندارد و زبانم از گفتن خسته است! ذهنم چه سخت مرا در تنگنا گذاشته است!
دیگر معنی خوبی و بدی را نمی دانم!
همه آنچه که دارم و هنوز مال من است، آزادی است! اما ترس از دست دادنش مرا رها نمیکند!
چه می توانم کرد؟ هیچ!
سالهای زیادی خوانده ام، کار کرده ام، تجربه بدست آورده ام، جنگیده ام، صبر کرده ام...اما اکنون در میانه راه ایستاده ام و به گذشته نگاه میکنم...هیچ کدام قادر نیست که مرا از این ترس مخوف برهاند!
از توانایی خود در تغییر شرایط در شکم! و اینک در ناتوانی آن دختر روستایی محروم از آزادی مطمئنم!
شاید من دوباره اسیر خواهم شد!
بالاخره من امروز ریختن مایع آماده کیک تو ظرف و پختنش رو یاد گرفتم! ای ول!
دوستان برای صرف کیک و چای تشریف بیاورید!:)

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

اینجا میشه دید و شنید!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!

شاعر : يغما گلرویی (وب لاگ)

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

بی عنوان!

این تصویر زنی است که بخت با او همراه نبوده است! زنی که در گوشه ای از ایستگاه قطار دستی با شرمندگی به سوی دیگران دراز می کند، اما دریغ از نیم نگاهی! هیج کس حاضر نیست که حتی لحظه ای برایش درنگ کند!
در داخل ترام نشسته بودم که رفتار این زن شرقی مسلمان نظرم را جلب کرد...با خود می اندیشیدم که بیشتر این افراد در دریایی از غم و بدبختی بدنیا می آیند و تولدشان همراه با شکفته شدن "گل غم" در زندگیشان است!
و این سرنوشت و بخت اوست که برایش خفت، شکستن غرور، غم، ناتوانی، التماس، گرسنگی و بیچارگی را به ارمغان آورده است!و این بیچارگی در میان این مو بورهای زیبای آزاد و مغرور که با بی تفاوتی و شاید نگاه ترحمانه از کنارش رد می شوند دو چندان می شود!
و روسری او سمبل بدی می شود برای گدایی کردن، برای یاد آوری تمام بد بختی ها به این اروپائیان در نعمت غوطه ور! ای کاش میدانستند که چقدر راحت زندگی می کنند! ای کاش می دانستند که " یک نفر در آب دارد می سپارد جان"!
اما لحظه ای ازفکر کردن به این افکار پوچ نمی گذرد که به یاد زن دیگری می افتم که چند روز پیش در مرکز شهر دیدم! زنی مو بور، زیبا و مسن که لباسهایی که بر تن او بود، او را شبیه دختر جوانی کرده بود که اندام خوبی دارد...اما او فقط برای یک یورو التماس به دیگران می کرد! برای خماریش باید فکری می نمود...معتادی بس بیجاره تر از این زنی که امروز دیدم!
ای کاش همه مردم این دو را می دیدند تا دیگر روسری سمبلی نباشد برای بدبختی...شاید روزی بتواند سمبلی برای عدالت نقض شده باشد!

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

من بالاخره کیک پختن رو یاد میگیرم!

امروز برای چندمین باره که می خوام کیک درست کنم و هر دفعه باید همش سهم سطل آشغال بشه! :-)
نمیدونم چه حکمتیه که لازانیا غذای به اون سختی رو یاد گرفتم، ولی حالا که مایع کیک آماده رو فقط باید بریزی تو ظرف و بذاری تو فر بازم کیکم خراب میشه! )-:
امروز چند تا فروشگاه رفتم ولی نتونستم مایع آماده کیک پیدا کنم، بالاخره مایع تارت گرفتم...تنها کاری که باید میکردم این بود که پرکهای سیب روش میذاشتم و بعد میذاشتمش تو فر....!
اما بعد از یک ساعت هنوز نپخته و شله...حیف اون سیبهایی که گذاشتم روش...حالا با چه ذوقی هم 9 یورو دادم ظرف برای کیک پختن گرفتم!
تازه به خودم میگم، بابا هر چیزی استعداد می خواد جانم...! به خودم دلداری میدم که حالا شیرینی و کیک پختن بلد نیستم، اما قورمه سبزی رو که خوب بلدم ...مگه نه سارا؟ کافی همه موادشو باهم بریزی تو آرامپز بعد خودش برات میپزه...تازه نگرانی و سر زدن هم نداره! :-)
سارا من کیک میخوام.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-(

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

این قافله عمر عجب میگذرد!

امروز در حالی که از محل کارم تا خانه قدم میزدم متوجه شدم که اینجا حتی دلم برای درخت میوه تنگ شده است! با اینکه همه جا سر سبز است ولی دریغ از یک درخت میوه!
اما دلتنگی نیز دیگر اینجا به یک عادت تبدیل شده است...زمان بدون توجه به دلتنگیها همچنان به سرعت می گذرد و من حیران از گذر عمر!