کسی دیگر نمی پرسد
چرا تنهای تنهایم
شب سحر فکر من آن وصف رخ ماه تو بود
هیچ نبوود ز من آن همه از جاه تو بود
خورده بودم که می ای تا که سحر رقص کنم
تا بگیرم به سماع آنکه ز درگاه تو بود
هیچ لایق نشد آن وصف تو را ماه جبین
بر تو یکتای سحر ماه صف راه تو بود
هیچ ندیدم صنمی چون تو به دیر صنمان
همگان خاک شدند چون دم آن آه تو بود
هیچ تاثیر نکرد آن می ناب ازلی
چون به سالی که جدا از بر گمراه تو بود
هیچ نبوود توان چون که به شعر میرزا
چون نظر برکنی از غیر نظرگاه تو بود
دوست دارم در پی ات آیم که انکارم کنی
حلقه بر گوشم کنی رخصت بر این کارم کنی