۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

سمینار

خیلی وقته اینجا سر نزدم، دلم برای نوشتن تنگ شده! دیگه حتی برای نوشتن یک جمله هم وقت پیدا نمی کنم!
امروز سر سمینار Prof. Ingrid Daubechies از دانشگاه پرینستون بودم که درباره آنالیز نقاشیها با استفاده از image processing صحبت می کرد! تقریبا تمام سمینار رو خواب بودم و گردنم هر از گاهی شل میشد و می افتاد و من بیدار میشدم. یه چند جمله ای گوش میدادم و دوباره می خوابیدم. نمیدونم چرا اینقدر خواب آلود بودم. البته من عادت دارم کلا سر سمینار ها بخوابم، بجز البته سمینارهای خودم.
سمینار رو توی یکی از ساختمانهای قدیمی دانشگاه برگزار کردن و قبل از صحبت کردن سخنران اصلی، سه نفر اومدن تو سن و کمی درباره این خانم صحبت کردن و اینکه لیسانسش رو از دانشگاه بروکسل گرفته! میکروفن هم تقریبا نیمه خراب بود و هر از گاهی هم سوت می کشید (نمی دونم سوت با ص یا با س...من از بچگی غلط املایی زیاد داشتم:-) )! خلاصه هر جوری بود تا آخر سمینار نشستم...فکر کنم یکی از دلایلی که رفتم به اون سمینار این بود که نزدیک فروشگاهی بود که من خیلی دوستش دارم و اغلب بهش سر میزنم.
به هر حال نیم ساعت مونده به تعطیلی فروشگاه خودمو به اونجا رسوندم و تونستم یکم خرید کنم. کلی برای خودم لباس پرو کردم. همه لباسهایی که انتخاب کرده بودم رو دوست داشتم بخرم ولی خوب خیلی گرون بودن...بهر حال دو تا شو با وسواسی تمام انتخاب کردم و بقیه رو هم با حسرت دادم به فروشنده..:-)
امروز داشتم فکر می کردم، یکی به خاطر درآمد خوب بر نمی گرده ایران و یکی دیگه به خاطر حجاب، یکی هم به خاطر آرامش اینجا دوست نداره برگرده ایران...منم به خاطر اتاقهای پرو اینجا دوست ندارم برگردم ایران:-)...با راحتی تمام اینجا میشه لباس پرو کنی و انتخاب کنی و یا اینکه پس بدی! آینه هاشونو که نگو!

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

بستان قدح از دستم ای مست که من مستم

سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم
گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم
مسیحا در دلم پیدا و من بیمار می گردم
بیا جانا عنایت کن تو مولانای رومی را
غلام شمس تبریزم قلندروار می گردم
نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می گردم
مذاق عاشقی دارم پی ديدار ميگردم
خدايا رحم کن بر من پريشان وار می گردم
خطا کارم گناهکارم به حال زار می گردم
شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم

شب سحر فکر من آن وصف رخ ماه تو بود

شب سحر فکر من آن وصف رخ ماه تو بود

هیچ نبوود ز من آن همه از جاه تو بود

خورده بودم که می ای تا که سحر رقص کنم

تا بگیرم به سماع آنکه ز درگاه تو بود

هیچ لایق نشد آن وصف تو را ماه جبین

بر تو یکتای سحر ماه صف راه تو بود

هیچ ندیدم صنمی چون تو به دیر صنمان

همگان خاک شدند چون دم آن آه تو بود

هیچ تاثیر نکرد آن می ناب ازلی

چون به سالی که جدا از بر گمراه تو بود

هیچ نبوود توان چون که به شعر میرزا

چون نظر برکنی از غیر نظرگاه تو بود

دوست دارم در پی ات آیم که انکارم کنی

دوست دارم در پی ات آیم که انکارم کنی

حلقه بر گوشم کنی رخصت بر این کارم کنی

بوسه برگيري ز من گيري رقيبان آتشين
تا که جانم گيري و فل الفور در نارم کني
با همه دم گيري و چون نوبت ما مي شود
سخت گيري بر من و خواهی که بيمارم کني
مدعی سازی همه با نام من یا هو زنند
تا به کفرم گیری و در چوبه ی دارم کنی
راه بر بندي من و گيري به سان عامري
تا که فرمان نابرم کوشي که آزارم کني
سجده گيرم بر درت هيهاي و هيهايت زنم
تا برون ايي مرا رسواي بازارم کني
بر همه منکر شوم بود خدایی جز تو من
تا به دنبالم شوی در نفی اقرارم کنی
سخت گیری انجمن فرمان به تنبیهم کنی
تا که باشد آورند دستور بر خوارم کنی
لیک من میرزای هم کوشم به شعر وهر سخن
وصف تو گویم که شاید یک دمی یارم کنی

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

آشفته تر از این نتوانم، نتوانم
مستانه تر از می نشناسم، نشناسم
چون باغ من اینک بشود عالم اموات
تا در برت هستم، نهراسم، نهراسم
ای مهر تو ببسته دل و چشمم
بی یاد غمت، هیچ نمازی نگزارم، نگزارم
گرم آن روز که سبزان کنند آباد
بی شعر تو، وصفی نسرایم، نسرایم
اکنون که زعشق تو مرا، تاب نمانده است
ابلهم من که ز تو دل نربایم، نربایم

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

بی پا و سر کردی مرا

گفتم ای عشق مرا بار دگر راه بزن
از لب لیلی من بوسه به زنگاه بزن
چون نفس گیری ودربند کنی عشاق را
باش که در مرحمتت چنگ مرا گاه بزن

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

گنت در این لحظه!

بعد از 3 سالی که من اینجا هستم، بالاخره اینجا برف واقعی بارید...حالا شهرشبیه شهر خودم تو ایران شده که زمستونها برف داشتیم...الان اینجا حسابی کولاکه و خیابونها سفید شده...تازه آدم معنی زمستون رو میفهمه...

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

Enjoy it

استاد شجریان دل بردی از من به یغما استاد شجریان دل بردی از من به یغما

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

وای كه چقدر خستم. انگار كه کوه کندم، هم خستگی جسمی و هم خستگی ذهنی...فردا هم کلی کار دارم ...چقدر از دیشب تا حالا درگیر بودم. اینقدر حرف شنیدم و حرف زدم كه دیگه نای نفس کشیدن ندارم. دلم میخواست یه یک هفته میموندم خونه و استراحت میکردم....وای كه این تعطیلات کریسمس کی از ره میرسه !
چقدر مدل آدما باهم فرق میکنه و به نظرم ما ایرانیها همیشه از این مساله برای خودمون مشکل درست میکنیم. همیشه باهم درگیریم. سرمون تو کار خودمون نیست خلاصه بگم كه حوصله زیادی داریم و دنبال این هستیم كه پیچیدگی تو مساله به وجود بیاریم. اصلا ساده فکر نمیکنیم. برای هر چیزی اما و اگر داریم. برای هر چیزی استثنا داریم. به قول پدر یکی از دوستان هنوز مساله دست دادن آقایون و خانوما اینجا برای ایرانیها حل نشده، یکی یه روز دست میده یه روز دست نمیده، یکی دست خانمی رو رد میکنه، یکی با یه عده دست میده با یه عده دست نمیده ( خودم هم جزو اون یکی ها :-))...حالا چطور میتونیم انتظار داشته باشیم كه مساله مهم مملکت به این آسونی حل بشه...واقعا كه از ماست كه بر ماست...عقب ماندگی ما آخرش هم برمیگرده به خودمون....! این قصه سر دراز دارد...

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

آنچنان در خوشی خود غرقیم که صدای غمناک جوان آرزومندی که منتظر مرگ است را نمی شنویم. براستی چه بر مادر این جوان گذشته است. دیشب تا خود صبح بیدار بودم! پشت تلفن با عزیزی می خندیدم، از بودن لذت می بردم ولی همچنان هر از گاهی سرکی به اخبار می کشیدم تا بدانم که عاقبت این جوان چه خواهد شد! چقدر آرزو کردم که زنده بماند! نمی توان تصور کرد که دیشب چه بر سر خانواده این جوان آمده است! تصویرش در ذهنم است! آن خنده آرام و پر غرورش!
تا 5.5 صبح خبری نبود، خوابیدم ولی با این امید که ظهر خبر خوشی خواهم شنید...ساعت 1 ظهر بود که بیدار شدم، چشمهایم را باز نکرده کامپیوترم را روشن کردم تا اخبار را چک کنم! ناگهان خبری در اول صفحه بالاترین تمام امیدهای مرا نا امید کرد! به خود لرزیدم و غمی سنگین تمام وجودم را فرا گرفت! احسان فتاحیان اعدام شد!
مرگ همیشه توام با درد است...حتی اگر برای دشمنت باشد!
چقدر دلم می خواست که هرگز به مرگ فکر نمی کردیم!