۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه
۱۳۸۷ شهریور ۵, سهشنبه
WooW! شام وایکینگ ها!
کنفرانس یه شام سنتی وایکینگ ها رو ترتیب داده بود که اول در یکی از جزایر سوئد مراسم خاصی برگزار شد و همونجا هم شام خوردیم..بعد از دو و نیم ساعت مسافرت با کشتی وارد یه جزیره بسیار زیبا شدیم، چند نفر از سربازان اونجا که به شکل قدیمی وایکینگ ها لباس پوشیده بودند به استقبالمون اومدن و ما رو بردن به یه قلعه و کلی مراسم خاص انجام دادن که در آن موقع یعنی زمان وایکینگ ها مرسوم بوده...دو تا سرباز با اسلحه های قدیمی شلیک کردن و پس از اون یکی از توپ های قدیمی رو بکار انداختن و باهش شلیک کردن...یکی از اونها با صدای بسیار بلند توضیح میداد...صدای بلندش واقعا فوق العاده بود!
خلاصه همه اون چیز هایی که تو فیلم ها دیده بودم و یا تو کتابها خونده بودم توی اون قلعه از نزدیک دیدم و کلی ذوق زده شدم...:)
از همه جالب تر شام سنتیشون بود...از قاشق و چنگال بسیار بزرگ و دو شاخه معلوم بود که وایکینگ ها باید آدمهای درشت هیکل با دستهای بسیار بزرگ بوده باشن...نوشیدنی ها هم توی شاخ های مخصوصی سرو شد که برادرم تو خونشون یه نمونشو تو دکور دارن..:)
نون سنتی خیلی خوشمزه ای رو آماده کرده بودن...مواد سالاد به صورت خرد نشده تو سبد روی میز بود...شمع ها طوری بودن که به سرعت آب میشدن و میریختن روی رومیزی..البته همون شمعهای ریخته شده هم میز رو زیبا کرده بود...
خوب توی اون قلعه تاریک با اون میز شام که گوشتهای کباب شده رو روی یه میز خیلی بزرگ آوردن و با یک تیشه تیکه تیکه کردن، و دختران و زنانی که همگی لباس سنتی پوشیده بودن و غذا سرو می کردن، و همینطور پشت بام قلعه که از روش میشد جزیره و دریا رو دید که خونه های زیبایی توش بود و چراغهای کوچیکی توش می درخشیدن...همه و همه منو یاد فیلمهای قدیمی انداخت که توش همه این صحنه ها رو دیده بودم...واقعا برام جالب بود...
خوب به هرحال درسته وقتی میرسم هتل از خستگی یه راست پرت میشم تو رختخواب ولی با اینهمه داره فعلا خوش میگذره...:)
من نمیدونم این کفش پاشنه بلند رو کی اختراع کرد...این دوروزه این کفش ها پدر پاهای منو در آورده..خوب اینجا اینقده فضاش با کلاسه که واقعا آدم باید شیک باشه..اونم کسی مثل من که تقریبا 160 سانتیمتره و تازه بخواد دامن هم بپوشه و کنار این اروپائی های خوش تیپ قد بلند ( مهری و سارا سوئ استفاده نکنین!...منظورم دختراشونه!) راه بره دیگه واقعا مجبوره کفش پاشنه بلند بپوشه تا دپرس نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی حالا با اینکه فردا با مارتین و دنیس که هر دو تا شون بالای 180 تا قد دارن قرار میتینگ دارم ولی مهم نیست..دیگه مهمونی تموم شده و من عمرا این کفشها رو بپوشم...!!!!!!!!!!!!!!:) هه هه هه!
آخرین چیزی هم که باید بنویسم سخنرانی نواک از دانشگاه آکسفورد بود که فوق العاده بود و فکر کنم تنها سخنرانی بود که از اول تا آخرش گوش دادم. خوب به خاطر این سخنرانی تور بازدید شهر رو از دست دادم ولی بعد فهمیدم که ارزششو داشت...!:)
۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

دیروز افتتاحیه کنفرانس بود. محل برگزاری یه جای خیلی شیک و بزرگیه که آدم توش گم میشه..:)
اول افتتاحیه چندین نفر صحبت کردن که معمولا این افراد رئیس دانشگاها و افرادی هستن که کنفرانس رو حمایت مالی کردن..اول از همه دو تا خانم صحبت کردن که هر دو رئیس دو دانشگاه اصلی گوتنبرگ هستن...جالبه که برای این 4 یا 5 نفر کلا نیم ساعت وقت گذاشته بودن که دقیقا همشون به موقع تموم کردن و 2.5 ساعت برای سخنرانهای دیگه که صحبت علمی قرار بود بکنن وقت گذاشته بودن....:)
آخر از همه هم شهردار شهر که اونم یه خانم بود اومد و خوشامد گفت...
باید بگم که با دیدن مردم این شهر من کاملا سورپرایز شدم ...دارم فکر میکنم که چطوریه که مروارید می گفت مردم اینجا خیلی خجالتی هستن....هر شب تفریبا خیابون پر از جوان هاست که دارن حسابی شیطونی میکنن و کلی هم سرو صدا راه میندازن..دانشگاهش هم مثل دانشگاهای بلژیک آروم نیست..دانشجوهاش خیلی شلوغ و پر سرو صدا هستن...اینجا تازه یاد ایران افتادم!
من امروز سمینار دارم ولی با این حال دیشب تا دیر وقت تو شهر بازی بودیم و دوبار سوار قطار مرگ( roller coaster)شدیم...خیلی ترسناک بود..:)
عکسمونو اگه بتونم امروز اسکن میکنم و میذارم اینجا...
سخنرانیها هم خیلی خوب ولی فشرده هستن..چند نفر هم اشخاص مهم اینجا هستن که باید حتما تو سخنرانی هاشون شرکت کنم..یکیشون Novak ...
تا بعد....
۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه
My first impression from Gothenburg
گوتنبرگ شهر زیبا و نسبتا مدرنی است...چیزی که در اولین دیدار از این شهر نظر مرا جلب کرد، علائم راهنمایی بسیاری است که در خیابانها و ایستگاهای اتوبوس نصب شده است. البته گاهی وجود بسیار زیاد این علائم گیج کننده به نظر میرسد. :) ولی با تمام این وجود نشان از احترام زیاد شهرداری شهر به ساکنین است که حتی بر روی پیاده رو ها هم که کاملا مشخص است، نقاشی عابر پیاده کشیده شده است. مردم شهر در اولین دیدار بسیار مهربان ، گشاده رو و البته شیک پوش به نظرم آمد... با خود فکر کردم که چه خوب است که من در گنت هستم...اگر در اینجا زندگی می کردم، مجبور بودم که همیشه شیک بوده و وقت بیشتری جلوی آیینه باشم..:) ما ایرانیها هم که عاشق آرایش کردن و شیک بودن هستیم و کافی است در جایی باشیم که تعدادی از مردم آرایش کرده هستند...دیگر هیچ چیز جلودار ما نیست و باید حتما این امر را به نحو احسن انجام دهیم...! بنابراین من هم با توجه به عادت ایرانیم خوشحالم درجائی هستم که تقریبا هیچ کدام از دختران و زنان آن آرایش نمیکنند و ساده پوشند تا مجبور به ساده پوشی باشم که البته در عوض احساس بسیار زیبای راحت بودن را پیدا میکنم!
باید بگویم که اینجا تقریبا همه چیز گران است و من در بدو ورود برای یک ناهار و نوشیدنی دانشجویی و بلیط اتوبوس معادل 35 یورو پیاده شدم!!!!!! به هرحال از آنجایی که من ارزان ترین محل اقامت، پیشنهاد شده از طرف کنگره را انتخاب کردم، قصد صرفه جویی در این مورد را ندارم و می خواهم رستوران های خوب این شهر را امتحان کنم...شاید از فردا...!
امروز صبح طبق معمول من حالم در هواپیما بسیار بد بود...نمیدانم چرا اینقدر از هواپیما که نه از مرگ میترسم...بخصوص با این هوایماهای کوچک که هر از گاهی تکانهای نسبتا شدیدی را دارد...حاضرم 6 ساعت در قطار باشم ولی یک ساعت در هواپیما نباشم! الان که یاد آن لحظه می افتم تعجب میکنم...انگار من نبودم که از ترس خشکم زده بود و حتی موسیقی که در طول سفر گوش میدادم قادر به آرام کردنم نبود...با خود فکر میکردم که اگر کمی فقط کمی ایمان قوی تری داشتم الان اینگونه از ترس به قلبم فشار نمی آمد....از اینکه اینقدر آدم ترسویی هستم از خودم بدم آمده است...من حتی از آمپول هم میترسم...حاضرم یک هفته دارو بخورم ولی یک بار آمپول نزنم! :)
با خود می اندیشیدم، چه دنیای کوچک ولی زیبائی داشتم...ایمانی داشتم که مرا آرام میکرد و زندگی را برایم بسی سهل و گاهی بی ارزش می نمود... به مرورخیلی چیزها بدست آوردم و تجربه های زیادی کردم و در عین حال به حقیقت نزدیکتر شدم ولی شاید به همان میزان ایمانم را از دست دادم..اگر چه هر لحظه به آن می اندیشم و هنوز نور آن وجودم را کماکان روشن نگه داشته است ولی کم کم نور آن ضعیف میشود...
دنیایم بزرگ شده است ولی افسوس که من در بزرگی آن گم شده ام...بزرگی دنیا شاید حقیقت باشد ولی نیازمند افکار بزرگ است و برای زندگی کردن در آن باید ریسک کرد...باید به یک گیاه همانقدر احترام گذاشت که به خود میگذاری...هیچ کس اشرف مخلوقات نیست...برنده کسی است که زرنگتر باشد...فرقی نمیکند..برنده می تواند یک تمساح باشد که یک انسان را می خورد و یا یک انسان که تمساح را به باغ وحش می آورد...اگر چه دیدن حقیقت بسیار زیباست ولی گاهی حقیقت با باورهای من در تضاد است...براستی چگونه میشود باور را با حقیقت یکی کرد؟
به نظرم گاهی باور به انسان بیش از حقیقت انرژی میدهد و شاید به همین دلیل است که بت پرستی در ابتدا به سختی برچیده شد!
۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سهشنبه
ما چقدر شیطون هستیم!
خوب با این همه سیستم مراقبت هر کی باشه فکر میکنه که چه بچه های متقلبی دارن!!!!!!!!! خوب درست برعکس اینجا بچه ها اینقدر آروم هستن که صداشون در نمیاد...اصلا اهل بحث کردن نیستن...تازه اگه کسی هم تقلب کنه دیگه شش شبانه روز جلوی اتاق استاد چسب نمیشه که هر دو سه ثانیه بره و پدر استاده در بیاره و هزار و یک مشکل برای خودش بتراشه...!:)
من که امروز لپ تاپمو بردم و نشستم کار خودمو کردم، البته ویلی بیش از این انتظار نداشت...فقط باید گوشامو تیز می کردم تا کسی حرف نزنه...
برام جالب بود که اینقدر اینا ساکت و خجالتی بودن که آدم فکر میکرد بچه راهنمائی هستن نه دانشجو!!!!!!!!!!:)
بهر حال خوش به حال استادهای اینجا!
۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه
تفریح بچه درس خونا!
از 8 صبح تا 8 شب برامون برنامه گذاشتن، حتی به آخر هفته هم رحم نکردن!کلی سخنرانی های موازی که تقریبا همشون مفید و مهم هستن، تازه کنارش هم پوسترهای مربوط به سخنرانی ها رو گذاشتن که اگه یکی به خاطر موازی بودن سخنرانی ها اونو از دست داد وقت تنفس بره و پوسترشو ببینه. در ضمن کلی پوسترهای دیگه که سخنرانی نداشتن... تازه تو این جور مواقع ویلی دوست داره که کلی در کنار کنگره با بقیه جلسه داشته باشیم که اونم حتما وقت ناهار و یا شام بعد از 8 شب امکان پذیره...برای پوسترهامون و سخنرانی گروهمون هم چند ماهه مشغول بودیم...
تازه از یه هفته پیش هم برگزار کننده ها دارن همینطور ایمیل میفرستن فلان نرم افزارها رو، رو کامپیوترتون نصب کنین و بیارین که اینجا وقت نمی شه... و همینطور جزوات مختلفی رو میفرستن تا از قبل بخونیم و آماده باشیم تا توی کلاسهای آموزشی قبل و بعد کنگره مشکلی نداشته باشیم...و چند مثال رو امتحان کنیم...
اینا رو نوشتم، برای اینکه دوستان همه میگن..خوبه دیگه میری یکم خستگیت در میره و یه تفریحی میکنی!!!!!!!!!!!!!!!:)
آبجی ما نفهمیدیم بالاخره کی تفریح کنیما!
۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

هیچ گاه این چنین شب را دوست نداشته ام! بعد از کار روزانه که همه ذهن را بکار میگیرد تنها سکوت شب است که آرام بخش وجود است و من اینک در این سکوت به اتفاقاتی فکر میکنم که باید بنویسم.....
چون من در این سکوت شب تویی ز شب نخفتگان
که حق عیان نمی شود به چشم خواب رفتگان
مگر به همنوائیم دهی ز خود رهاییم
بخوان در این سکوت شب به درگه خداییم
دیروز رفتیم سینما تا فیلم Dark knight را ببینیم...خیلی جالب بود و بازیگراش خیلی خوب بازی کرده بودن...خیلی جالب و آموزنده است که تو هر فیلم آمریکائی ، یه جورهایی حتما پرچم کشور آمریکا بشکل زیبا و محبوب نشون داده میشه و یا جملاتی تو فیلم گذاشته میشه که حس وطن پرستی آمریکائی ها رو تحریک می کنه...خلاصه با خودم فکر میکنم اگه من یه آمریکائی بودم با دیدن فیلم های هالیوودی کلی به کشورم می بالیدم و حس غرور پیدا میکردم.....
۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه
خونمون شبا عکس ماه می افتاد تو حوضش.....
حیاط خونمون پر گل رز بود...عصرها که بر میگشتم خونه چند شاخه رز روی میزم بود...
صبح ها نون داغ و چای تازه دم آماده بود....
خونه همیشه تمیز بود....
میوه های خوشمزه و تازه تابستون ، شربتهای خنک آلبالو و زعفران....
گربه های زیبا که در بالکن بازی می کردن...
و از همه زیباتر صدای خوش عزیزان....
خوش بحالم...چه خاطرات خوشی من دارم!
۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه
Paintball


الان اگه یکم دیگه ادامه بدم افتادم همین جا...