۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

«از نگه کردنت احوال تو را مي دانم»

رفتن

امشب داشتم يادداشتهاي چند سال پيشم رو مي خوندم، مطلبي داشتم درمورد رفتن که قسمتي از اون رو اينجا ميذارم! زمان خيلي زود ميگذره...اون موقع نميدونستم بالاخره خواهم رفت...
هميشه بايد براي رفتن آماده بود، رفتن به يک مهماني، رفتن به يک مکان جديد، کشورجديد و ...
معمولا انسانها هنگام رفتن به این فکر میکنند که مبادا تصمیم درستی نگرفته باشند، اما باید رفت، باید حصارها را شکست! فقط رفتن است که انسان را زنده نگه می دارد!
اگر چه من دیر فهمیدم که باید بروم اما خوشحالم که بالاخره فهمیدم. حال این زمان و بازی سرنوشت است که مرا بپذیرد و یا به زمین افکند. اما این را می دانم که سرنوشت انسان مطابق میل و اراده او رقم می خورد پس بر این باورم که زمان مرا کمک خواهد کرد!
و این اراده من است که باید تسلیم ناملایمات جاده رفتن نشده و با صبر و پشتکار مسیر این جاده را طی کند.
و اکنون بر این باورم که «خواستن توانستن است»!

اسیر

افسوس که همه اسيرند، زمين را براي زندگي ساخته اند و ما نه براي زندگي آمده ايم،زندگي را براي سعادت ساخته اند و ما نه در جستجوي سعادتيم!

جهنم کجاست و چگونه است؟

به دوردستها نیاندیشیم، آنقدر سر را بالا گرفته ایم که حتی دستهای خود را نمی بینیم، دستهائی که می تواند کمک رسان خوبی باشد!
زیاد خوشحال نباشیم، جهنم همین جاست...شاید اینجا از جهنم بدتر است!
جهنم آن نیست که جسم ما را به آتش بکشد، جهنم آن است که روح و روان ما را به تباهی بکشاند..همه ما لحظاتی جهنم را تجربه کرده ایم.
براستی درد و عذاب چیست؟ درد چیزی است که به انسان رنج می دهد و توام با احساس ناراحتی و نا امیدی و رنج فراوان است. اما درد زمانی درد است که خارج از ظرفیت انسان نباشد، چرا که دیگر درد نیست، بلکه نیستی و نابودی است.
درد خارج از ظرفیت انسان، او را نیست و نابود می کند و این آخر خط است و برای هر کس یکبار اتفاق می افتد. مردن!
شاید عذاب جهنم بسی فراتر از عذاب دنیا است و اگر اینگونه باشد پس شدت درد بیشتر نیست، فقط احساس ما تغییر می کند و ما درد را بیشتر حس می کنیم. در آن زمان نیز شدت عذاب نمی تواند فراتر از ظرفیت ما باشد چرا که در این صورت عذاب معنی پیدا نمی کند!
معتادی که چهار ستون بدنش به لرزه افتاده است و داروئی ندارد که درد خود را التیام بخشد، نوعی از عذاب جهنم را تجربه می کند.
کودک گرسنه اي که بعد از گريه هاي فراوان، هنوز چيزي براي سير کردن خود پيدا نکرده است، نوعي ديگر از عذاب جهنم را تجربه مي کند.
پس اينجا جهنمي ديگر است که ما براي ديگران يا ديگران براي ما درست کرده اند!
و ما چه بيهوده خوشحاليم که فکر مي کنيم پس از تحمل اينهمه رنج و عذاب ما را با احترام تمام به بهشت خواهند برد وروي تختهاي گرانبها خواهند نشاند...


۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

خداي لطيف

اي خداي مهربان، بعضي روزها احساس ميکنم به تو نزديکترم، احساس ميکنم که در کنارت نفس مي کشم، احساس مي کنم که انتهاي راه را مي بينم.
زمانيکه به اين مي انديشم که در پايان کار، تو انسانها را مواخذه مي کني و به بعضي عذاب نازل ميکني و يا شکنجه مي دهي، لطافت خود را در پيشم از دست مي دهي!اما اينک که در کنار تو نفس ميکشم، اين چيزها برايم بي معني مي شوند.
اي آفريننده زيبائي، من با ديدن طبيعت و زيبا ئيهاي بيشمار آن که هر کدام حاکي از لطافت و ظرافت و مهرباني آفريننده آنند، هرگز نمي توانم تو را خشمگين تصور کنم! تو براي من هميشه آرام بوده اي، لبانت هميشه برايم لبخند به همراه داشته اند و چشمانت هميشه مهربان بوده اند و من به جهت همه اين مهربانيها، هميشه به آغوش تو پناه مي آورم!

دعا کنيم!

اي خالق همه هستی، اي زيباي پنهان، اي مهربانترين مهربانان، يا رجائي عند مصيبتي، يا مونسي عند وحشتي،...
اي کسيکه که تو را نديده، عاشق تو شده ايم، عشق ما را بپذير و در حرم امن خود آن را حفظ کن!
يا راحم المساکين، تو را قسمت مي دهيم، چشم ما را بينا کن!ما را ببخش و بيامرز!
نزديک ورود به سال جديد هستيم، از گناهانمان درگذر که تو بخشنده ترين هستي!
اي خداي مهربان، چيزهائي که از تو طلب مي کنيم بسيار بزرگند، اما ميدانيم که بزرگي آن در مقابل عظمت تو ناچيز است.
و اينک اي خداي بزرگ در آستانه سال جديد از تو تقاضا مي کنيم که با لطف و کرم خودت به ما ظرفيت درک حقايق را عطا کني که آن با ارزشترين چيزي است که تا بحال شناخته ايم...
اما اي خدای بزرگ تو نيک ميداني که اگر فردا چيز با ارزشتري بيابيم باز اين بندگان مفلس، به درگاه تو پناه خواهيم آورد، چرا که تو خود ما را نيازمند آفريده اي!

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

جشن تولد

هفته پيش جشن تولد يکي از همکارا بود، بچه ها برنامه ريزي کردن که يه کادوئي براش بگيرن و تو جشن تولدش بهش بدن.
اون همکار ما هم همه رو دعوت کرد بريم يه رستوران شام بخوريم و از اونجا بريم خونش و جشن به اصطلاح تولدشو اونجا برگزار کنيم. خلاصه من بعد از کلي گشتن تونستم رستوران رو پيدا کنم و وقتي رسيدم تقريبا همه وسطهاي شام بودن. تازه اونجا فهميدم غذايي که سرو ميکنن گوشت خوک و چون من هم نميخوردم پرسيدم غذاي ديگه چيدارين؟ گفتن ماهي zalm داريم...
انتظار داشتم ماهي قزل آلا باشه، ولي يه پيش غذاي خام که با یه لقمه مي توستي قورتش بدي! خلاصه اونم نخوردم! من که خوشحال بودم که شب قراه برم رستوران صبحانه و ناهار هيچي نخورده بودم و از گشنگي داشتم پس مي افتادم، مجبور شدم(یادتون باشه محبور شدم) از همون غذاي اولي يکم بخورم!:)
يکي از دوستان تازه وارد بنده خدا فکر مي کرد مهمون کسي هستيم که جشن تولدش!
خلاصه پول شام رو(شام که چه عرض کنم....)دونگي حساب کرديم و اومديم بيرون.بعدش همکارمون پيشنهاد داد که بريم يه جاي ديگه کافي بخوريم...رفتيم يه جاي ديگه، ولي بازم بچه ها هديه تولدش رو بهش ندادن...ولي اينبار پول کافي همه رو حساب کرد...البته قبلش من و سارا کلي از فرهنگ ايرانيها تعريف کرديم و گفتيم که تو ايران بي ادبي که پول رستوران رو خانمها حساب کنند...و از اين چرت و پرتها!کلي خودمونو تحويل گرفتيم. خانوماي ديگه کلي ذوق کرده بودن...خلاصه فکر کنم شنيد و تحت تاثير قرارگرفت و بعد جو گير شدو پول کافي همه رو حساب کرد!:)
ولي بازم بچه ها از رو نرفتن و هديشو ندادن...
بالاخره همه رفتيم خونشون، يکم نشستيم و در مورد زبان صحبت کرديم، خونه کاملا ساکت بود...خيلي ها داشتن به درو يوار نگاه ميکردن...البته در و ديوارشون پر بود ازعتيقه جات.
داشت دير ميشد و من مثل هميشه کارت هديه رو امضا کردم و زودتر از بقيه اونجا رو ترک کردم..
تصور کنيد تولدي که توش کيک تولد نباشه، موسيقي نباشه حتي حرف زدن هم نباشه، چي ميشه! خوبيش اين بود که حداقل هديه تولد داشت!
اين بود جشن تولد همکار ما!
اينم يه مدلش!



بربري خوران اروپا

امروز بالاخره تونستم مغازه ترکا برم و نون بربري بخرم!فردا قراره صبح بيدار شدم، صبحانه؛ چاي شيرين با پنير روزانه ايراني با نون بربري بخورم:)
از خوشحالي خوابم نميبره!اولین بار هفته پيش بود خونه پريسا و آقا حميد خوردم، خيلي مزه داد..من نمي دونم چرا پنير هلندي معروف!آخه پنير هلندي رو که نميشه با چاي شيرين و بربري خورد!
بچه که بودم يادم میاد پنير سفيد قالبي رو مي گفتن پنير هلندي...حالا اينجا به اون پنيرا ميگن پنير ترکا:)
ولي خودمونيم، اروپائي ها هم به بربري ميگن نون ترکي:)
خوب ديگه، هر جا که روي آسمان همين رنگ است!

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

آرزو

اين چند سال اخير تنها آرزوم اينه که يک روز تمام روي يه مبل زير نور آفتاب بشينم و به موسيقي دلخواهم گوش بدم، بدون اينکه نگران چيزي باشم!
افسوس که هميشه وقت کم ميارم.در طول هفته که حسابي مشغولم، اين کلاسهاي زبانم هم که مزيد بر علت شده! ديگه زبان خودم هم يادم رفته! آخر هفته که ميشه بايد خريد کنم و به خونه برسم. آخ که اين کاراي خونه تمومي نداره!از يه طرف تميز ميکنم از طرف ديگه بازم همون آشو همون کاسه است. هر کي ندونه فکر ميکنه 6 تا بچه قد و نيم قد دورمو گرفتن!
ايران که بودم مادرم ميگفت ليلا واسه من از ده تا بچه هم بدتر! ولي جان خودم خيلي بچه مرتبي بودم فقط روزهائي که مادرم نبود جورابام بالاي لوستر بود!آخ که چقدر مزه ميداد؛-)
آخ اگه مي تونستم مثل بعضي از اروپائيها لباسامو هر6ماه يه بار مي شستم و يا ظرفهامو با کف مي شستم و ....چقدر زندگي برام آسون مي شد! نرگس عزيزم وقتي که دارن براي بي نظميت دعوات مي کنن به ياد من باش ، جورابهاي کثيفت رو دور ننداز و از شستن جورابهات فرار نکن که دير يا زود زندگي دامنت رو ميگيره و همه اين کارها رو بايد انجام بدي!
بالاخره روزهاي يکشنبه هم بس که نگران اينکه دوشنبه مياد و من هيچ کاري نکردم، هستم نميفهمم کي تموم ميشه!
فقط يادم رفت بگم که اينجا ديگه زياد اتو کاربرد نداره و خوشبختانه از دست اين يکي راحتم!:)
اما اين هفته به خودم قول دادم که از اين به بعد هر ماه يه بار آرزوم رو برآورده کنم!البته اگه آفتاب پيدا کنم!
راستي يه قول ديگه به خودم دادم، که درست کردن لازانيا رو ياد بگيرم!
دير وقت، بايد برم.هايده همچنان مي خواند:
ای دریغ از آن همه دلدادگی ها
سادگی ، افتادگی ، آزادگی ها
شد نصیب من از این بیگانگی ها
گریه ها ، خندانه ها ،دیوانگی ها
...

۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

نرگس

نرگس عزيزم چه شعر خوبي برام نوشتي، ولي قرار نبود اينقده دل تنگي کني!
ديگه برام جک نمي فرستي! جکات رو اگه صد بار هم تعريف کني باز من از ته دل مي خندم. بس که تو بامزه تعریف می کنی...
نرگس عزيزم به دوري من فکر نکن، اين جزئي از زندگي است و ما در اين بازي شطرنج گاهي مجبوريم همانطور که خود گفته اي نقش سرباز را بازي کنيم!
عزيزم درست است که شاعر مي گويد « از دل برود هر آنکه از ديده رود»
ولي بدان ،
قاب عکسي دارم به دل من
که در آن جاي دارد نرگس من
نه هرگز مي روي از ديده دل
که باشي جاودان در سينه من