۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

و اگر خدا بخواهد تو را بیش از اینها دوست خواهم داشت....

<< تير کشم ز ترکشم رها کنم زسوي تو

تا که همه نظر برند غير همه سواي من

من که سجود مي‌کنم وه که چه ناز مي‌کني

اين همه واله‌ام تو را اي که به درد شفاي من

رشک برند قدسيان چون نظري دگر برند

بين که چه مست کرده‌اي اين من و اين هواي من

...>>


و اگر خدا بخواهد تو را بیش از اینها دوست خواهم داشت....

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

نازایله میسن!

چوخلار اینجیکدی کی، سن اونلارا نازایله میسن

من ده اینجیک کی، منیم نازیمی آز ایله میسن

ائتمیسن نازی بو ویرانه کونولده سلطان

ائوین آباداولا ، درویشه نیاز ایله میسن

هر باخیشدا چالیبان کیپریگی مضراب کیمی

بیر قولاق وئر، بوسینیق قلبی نه ساز ایله میسن؟

باشدان آچ یایلیغی ، افشان ائله سوسن - سنبل

سن بیزیم بایراممیزسان قیشی یاز ایله میسن

سن گون اول، قوی غم میز داغدا قار اولسون، اریسین

منیم آنجاق ایشیمی سوز و گداز ایله میسن

من بو معناده غزل یازمالی حالیم یوخودی

سن جوجوق تک قوجانی فرفره باز، ایله میسن

کاکلی باشدا بوروب باغلامیسان تاج کیمی

او قیزیل ساچدان اونا ، گوللی قوتاز ایله میسن

سینه بیر دشت مغان دیر ، قوزی یان - یانه یاتیب

منیم آغلار گوزومی ، اوردا آراز ایله میسن

بو گوزللیک کی جهاندا سنه وئرمیش تانری

هر قدر ناز ائله سن ایله، کی آز ایله میسن

منی بو سوز یله آتدین، آرالاندین بیلیرم

آرانی بیر پارا نامردیله ساز ایله میسن

دستماز ایله دیگین چشمه، مسیحا قانی دیر

بیلمیرم هانسی کلیساده نماز ایله میسن؟

من عشیران اوخوسام، پنجه عراق اوسته گزه ر

گوزه لیم تورک اولالی ترک حجاز ایله میسن

تازا شاعر، بو ده نیز هرنه باخیرسان دیبی یوخ

چوخ اوزاتسان بو غازی، اورده گی قاز ایله میسن

بسکه زلف و خط و خالین قوپالاغین گوتدون

زلفعلی نین باشینی آزقالا داز ایله میسن

گل ! منیم ایسته دیگیم کعبه ییخیلماز، اوجالار

باشدادا کژ گئده سن ، دیبده تراز ایله میسن

خط و خالیندن آلیب مشقیمی قرآن یازارام

بو حقیقت له منی، اهل مجاز ایله میسن

منی، دان اولدوزی، سن یاخشی تانیرسان که سحر

افقی خلوت ائدیب راز و نیاز ایله میسن

شهریار ین داغیلیب، داغدا داشا دالدالانیب

ئوزون انصاف ایله، محمودی ایاز ایله میسن

<شهریار>

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

گم کرده ام تو را!

برای یافتنت سفر کرده، تو را در همه جا جستجو کردم! برای دیدنت تنها شدم! چشمهایم را شستم، بیدار نشستم و هشیارمنتظر ماندم!
غافل از اینکه تو همانی که با سفر از او دور شدم! همانی که در عا لم مستی به ملا قاتم آمدی! و من چه آسان تو را ازدست دادم و چه سخت است اکنون در این میخانه هنوز هشیار تو را یافتن ودمی با تو به آرامش رسیدن!

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

هیجان زیادی!

سه شنبه شب با یکی از دوستام رفتیم شهر بازی و یکی از ساده ترین بازیهاشو انتخاب کردیم و سوار شدیم...یادم نیست که چقدر جیغ زدم، فقط یادم هست که دل و رودم داشت می ریخت بیرون! سیستم با سرعت و در ارتفاع بالا بطور کاملا آشوبناک می چرخید و بالا و پائین و زیرو رو میکرد! از ترس داشتم سکته می کردم! گلوم از وقتی که اومدم درد می کنه!
چهارشنبه شب هم رفتم والیبال و برخلاف هر هفته، این دفعه جلسه آموزشیو رفتم...کلی آدم حرفه ای و قد بلند اومده بودند و چنان ضربه می زدند که من میگفتم اگه این توپ به من بخوره سرم له میشه! خوب منم مجبور بودم که محکم بازی کنم تا بازی خراب نشه...هر چند هر وقت توپ دستم می افتاد ملت یه استراحتی میکردن! به هر حال بعد از بازی تا به الانم کل بدنم کوفته است و ماهیچه هام گرفته!
خلاصه بعد از این هیجانات خیلی زیاد این دوروز، کلی مریض شدم! امروز که نمی تونستم راه برم...هم اتاقیم می خندید و می گفت لیلا به نظر می رسه والیبال اصلا برای سلامتی مفید نیست! :-)
حالا بعد از دارویی که مصرف کردم و یه دوش آب گرم، یکم بهترم...
تا دیگه من باشم که زیادی هیجان زده نشم! :-)

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

شجریان Enjoy it!

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

خدایی بنده وار!

نگاهت مهربان، صدایت قشنگ، حرفهایت گرم، آغوشت امن، بازوانت قوی و دلت دریا است و من به جهت همه این زیبائیها می ترسم! می ترسم که اسیرت شوم! می ترسم که بتی شوی برایم که من هر لحظه از شکستنش در هراس باشم! آری از پرستیدنت می ترسم!
براستی اینک در میابم که خدا بودن چه آسان است در مقابل بنده و اسیر بودن! اگر چه خدا بودن لذت بخش است، غرور آور است، مستقل تر است، بالاتر است، آرام تر است و شاید کم هزینه تر ولی احساس بنده بودن است که مست می کند! به رویا میبرد! هیجان می دهد! زیبا می کند! بازی می دهد! گرم می کند!
با خود می اندیشیدم که چه لذتی دارد که می گویی "دوست دارم در پی ات آیم که انکارم کنی"! چگونه بین خدا و بنده بودن، بنده بودن را انتخاب میکنی و اینگونه زیبا می گویی که "بر همه منکر شوم بود خدایی جز تو من" که خود توانایی خدا بودن داری!
آری معنی اسیر بودن را اینک می دانم، می دانم چه آتشی بر دل می افکند! آتشی به مراتب گرم تر از شعله! می دانم چگونه خدایان را با آنهمه بزرگی به زمین می آورد و پروانه وار می سوزاند! می دانم که چگونه به زندگی معنی میدهد!
و اینگونه است که من پرستیدن، اسیر بودن و مست شدن را دوست می دارم و تمام ترسم این است که شایسته زیبائیهای این اسارت نباشم!
و من هر دو را می خواهم! خدا بودن و بنده بودن!
آرامش خدا گونه،امنیت و
محبت بنده وار، معنی را به زندگیم هدیه میدهد!
آری می خواهم بنده وار خدایی کنم!

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

این روزها قیمت یک نفس چه ارزان است!

از وقتی که اومدم اینجا مرگ دو نفر واقعا برام سنگین بوده و ناراحتم کرده، هر وقت بهشون فکر میکنم قلبم درد می گیره!
زندگی زهرا بنی یعقوب و امید میرصیافی چه آسان تمام میشود و چه زود این جوانان از این دنیای زیبا خدا حافظی می کنند. من هیچ کدومشنو نمی شناسم و نمی دونم چیکار کردن ولی میدونم که بسیار جوان بودند و در زندان شاید به خاطرخطایی ناچیز جان خود رو از دست دادند. دارم به خودم فکر میکنم، زمانی که 27 یا 28 سالم بود واقعا نمی دونستم که از زندگی چی میخوام و اینقدی پخته نبودم که بتونم حرف حساب بزنم! اصلا زندگیم با اومدن به اینجا دگرگون شد و من به تازگی کم کم دارم می فهمم که تو دنیا چه خبره و من چی می خوام! حتما خطا های بیشماری داشتم که الان دیگه اونها رو مرتکب نمیشم. امید و زهرا هم یکی مثل من بودند، نمی دونم چرا این بزرگان که خود زمانی جوان بوده اند و با اون شور و حال جوانی آشنا هستند اینقدر بیرحمانه همه چیز رو فراموش کردن! چرا اینقدر بیش از اندازه از اینان انتظار داشتند! چرا اینقدر ازشون می ترسیدن! چرا اینقدر ظالم بودن که براحتی، با جون این عزیزان بازی کردن! چقدر ارزون نفس اینها رو ازشون گرفتن! وقتی به اینها فکر می کنم، تمام وجودم پر از تنفر میشه! دیگه نمی تونم بی تفاوت باشم! نمی دونم زمان چطور به خا نواده اینها می گذره!
الان دارم می فهمم که چرا مهری دلش نمی خواد بچه داشته باشه!

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست
مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبح
جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست
تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
و از ساقیان سروقد گلعذار هم

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

سال نو مبارک!


خوب سال جدید رو طبق معمول با عجله شروع کردم، ولی خوشبختانه سفره هفتسینم رو چیده بودم!
برای همه آرزوی سعادت و سلامت دارم!

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

آرامش در خانه!




چقدر دلم برای خانه ام تنگ شده بود...مدتها بود که بیشتر وقت در مهمانی و یا سالن ورزشی و یا کلاسهای آموزشی فوق برنامه بوده ام! دیگر فرصتی نبود که در خانه ام تنهای تنها باشم، روی کاناپه زیر آفتاب نسبتا کوتاه لم دهم و بیاندیشم...موزیک گوش دهم و از آرامش زیبای خانه ام لذت ببرم!
این هفته خانه ام را تمیز کرده، ظرفها را شسته و سبزه عید گذاشته بودم، تصمیم گرفتم که بیشتر وقتم را در خانه ام باشم...و تازه فهمیدم که چقدر دلم برای آرامش خانه ام تنگ شده است!
سیما بینا برایم دل دریا کن ای دوست را می خواند و من چه آرامم!
دیشب اندیشه های باطل دوباره سراغم آمده بودند، و من می اندیشیدم و با اندیشه ام به همه جا سفر می کردم و حتی از زمان هم عبور می نمودم...این اندیشه های نه چندان زیبا خواب را از چشمانم گرفته و مرا هراسان ساخته بود! دیگر نه موزیک و نه کتاب شعر مرا آرام می نمود...کمی دنبال خبرهای جنجالی در اینترنت گشتم، در فیس بوک چرخی زدم و فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" را دیدم و بعد آرام به خواب رفتم...اما صبح دوباره با همان افکار از خواب بیدار شدم، حالم زیاد خوش نبود...می خواستم از آخر هفته ام لذت برم...یکی از طنزهای "صمد ممد" را تماشا کردم و کلی خندیدم! می گویند خنده بر هر درد بی درمان دواست!
بالاخره صبحم را با آرامش شروع کردم و تصمیم گرفتم که افکار منفیم را بهر ترتیبی شده از خودم دور کنم...چه روز شگفت انگیزی داشتم!
با مادرم صحبت کردم! ناهار را پیش دوستانم بودم با غذاهای بسیار لذیذ! عصرش با عزیزی صحبت نمودم...و اینک آرام آرامم!
و من خانه ام را همیشه دوست داشته ام و چه زیبا آرامش را در فضای آن به ارمغان گرفته ام!