۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

نا امیدی هم خوش است!

چه بیخود می اندیشیم که همیشه باید امیدوار بود...امیدوار به رسیدن به بهترینها، به اوج گرفتن ها، به یافتن خالص ترین خالص ها... گاهی این امید همه هستی انسان را نابود می کند! برایم یافتن خالصها غیر ممکن می نماید..چگونه می توان امید داشت برای ناب بودن و ناب یافتن..این امید است که انسان را به صبر تشویق می کند و در نهایت چشم باز می کنی و هیچ می بینی! زندگیت در پشت این پرده زیبای امید تباه می شود و تو می مانی و ناخالصی ترین ناخالصی ها!
برای رسیدن به بهترین ها باید بهترین بود، برای یافتن نابترینها باید ناب بود، خالص شد، پاک شد! و چه سخت است خالص بودن و خالص ماندن!
و نا امیدی چه نجات بخش است! انسان را رها می کند، قانع می کند، چشمانش را باز می کند، از آسمان به زمین می آورد ودیگر می شوی موجودی زمینی و ناپاک و ناخالص! در زمین نمی توان به دنبال شقایق بود...باید زندگی کرد!

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

مدتی است که کمتر نوشته ام و کمتر خواندم! عطش خواندن و نوشتن مرا وادار می کند که اکنون در اوج خستگی به اینجا پناه آورم و چند خطی بنویسم...شقایق کمالی هم می خواند...خال هندو منو کشته...!
یادش به خیر، شبهای تابستان در ایران برای تماشای ستاره ها به پشت بام می رفتم، پتویی در آنجا پهن می کردم و چای با خرما، ضبط کوچکم را هم به همراه می بردم! آنگاه دفترم بود ومن.. می خواندم، می نوشتم و به صدای سراج و گاهی ناظری گوش می دادم! صدای تنبور در آلبومهای سراج مرا برای نوشتن آماده می کرد و من شروع می کردم به نوشتن! ناگهان صدای مادرم بود که همیشه مرا متوجه گذشت زمان می کرد...صدایی که به من یاد آوری می کرد وقت شام است!
گاهی انگار که دلش برایم می سوخت که مرا از آن لذت محروم کند، بساط شام را هم همانجا می آورد! حتی یاد آوری آن دوران برایم بسیار لذت بخش است! حال اینجا اگر بتوانم ده ستاره یکجا کنار هم در آسمان ببینم، برایم باز غنیمت است...اما دیگر عادت کرده ام به آسمان نگاه نکنم! آسمان خالی از ستاره!



۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

بعد از این دلبرا ما را نشان کن!

گفتم: مگر ای نازنین قصد جان داری؟
بار غم از دوشم چرا بر نمی داری؟
گفتا: کجا عاشق دگر بیم جان دارد؟
کی شکوه ای از بار غم بر زبان آرد؟
بعد از این دلبرا ما را نشان کن
یک به یک تیر غم بر دل روان کن
من به درد عشق تو خو کرده ام
یارا درمان نمی خواهم
عشق تو کرده بیابان پرورم
جانا بستان نمی خواهم
شبگرد صحرای جنون، مست و شیدا، من
جز سایه من کس نشد همسفر با من
هر جا که نامت می برم، ناله می روید
هر دم که آهی می کشم لاله می روید

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

شام مهتاب، داریوش( اینجا گوش کنید)

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

دنیای من!

چه زیبا از این عالم دور شده ام و در تخیلات خود غوطه ورم و چه بیرحمانه چشمم را برای دیدن تصاویر خشونت و گوشم را برای شنیدن اخبار بد بسته ام. همانند مستی در گوشه میخانه مانده ام و هر آنچه می بینم چیزی جز زیبایی نیست...کمتر سراغ خبر ها میروم، بالاترین را که روزانه چند بار چک می کردم، دیگر شاید هفته ای یک بار هم سراغش نروم! به نظرم دیگر خبرهای رادیو فردا و بی بی سی هم تکراری شده اند. در روزنامه ها هم خبر های دروغ و ضد و نقیض فراوان است...شاید خبرهای بد اینقدر زیاد شده بودند که دیگر عادی به نظر می رسیدند و همین انگیزه ای شد برایم که دمی از دنیای واقعیم خارج شوم و در ابرها سیر کنم!
وصف زیبایی دنیای جدیدم آسان نیست و باید که آن را تجربه کرد تا درک کرد! اما تصورم این است که مانند یک تصویر سه بعدی در صفحه دو بعدی است که " چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید " تا توان درک آن تصویر سه بعدی فراهم شود! هر لحظه که بخواهی فقط کافیست یک تلنگری به خودت بزنی تا دوباره به حالت اول برگردی!
بهر حال شاید مثال مناسبی نبود ولی هر آنچه هست، در آن می توان خود را گم کرد، می توان رها شد، می توان دور از دنیای واقعی بود که هر گوشه آن دردی سنگین دارد!
امروز سری به دنیای قبلیم می زنم! همان است که بود! جنگ! تهدید! وحشیگری! نادانی!
جنگ با مردمان بی پناهی که تمام تقصیرشان این است که در گوشه ای از این زمین به دنیا آمده اند که مردمان احمقی آن را رهبری می کنند!
تهدید زنانی که تمام جرمشان زن بود نشان است و بس! زنانی که با تمام وجود فریاد می زنند که من هم وجود دارم! زنانی که در مقایسه با مردان به تمسخر گرفته می شوند! زنانی که حقشان، نیازشان و تمام زندگیشان توسط مردان تعیین می شود!
وحشیگری مردمانی که هنوز در حصار افکار پوچ و باطل خود اسیرند و قادر نیستند هر آنچه که می بینند و می شنوند را در مغزهای بزرگ خود تحلیل کنند! مغزهایی که بزرگی آن به اندازه یک جغد است و این وحشیان نمی خواهند حتی به اندازه یک گنجشک هم از آن استفاده کنند! مردمانی که حتی به قانون جنگل هم پا یبند نیستند!
مردمان نادانی که درهمه گوشه دنیا پرا کنده اند و دنیا را به گند می کشند! دختران خود را اجیر می کنند! زنان خود را می فروشند! مردان خود را بازیچه فرار می دهند! کودکان را از زندگی محروم می کنند! پسران را به زور به جنگ می فرستند!
گاهی حتی فکر میکنم خودم نیز در دسته سوم قرار دارم! در اینکه همه افراد می توانند در مقایسه به دیگری نادان باشند شکی نیست، اما آنچه که مهم است مبارزه با آن است! مبارزه با نادانی وجهل که زندگی کوتاه انسان را به باد می دهد!
در دنیای واقعیم، همان است که بود...زیبایی کمتر به چشم می خورد و من دیگر از زشت دیدن خسته شده ام!

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

اجازه بی اجازه

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه‌ها قدغن
كشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا غدقن
برای خواب تازه
اجازه بی اجازه
برای خواب تازه
اجازه بی اجازه

در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن
گلایه كردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
توقدغن من قدغن
برای روز تازه
اجازه بی اجازه
برای روز تازه
اجازه بی اجازه

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه

در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن
گلایه كردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه
اجازه بی اجازه
برای روز تازه
اجازه بی اجازه
-----
شهیار قنبری -------

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

امروز داشتم فکر میکردم که کارم تمام زندگیم رو بلعیده! صبح میرم و عصر میام خونه، کوله لپ تاپمو میذارم خونه و بعد کوله قرمزمو بر میدارم و با عجله میرم کلاس...ساعت 9:15 شب که میرسم خونه دیگه خسته خستم! یه دوش میگیرم و بعد بازم پشت کامپیوترم هستم ....
حتی دیگه وقت نمی کنم تلوزیون تماشا کنم یا کتاب بخونم و یا خونمو مرتب کنم!
تعطیلی 2 هفته ای ژانویه رو میخوام فقظ خونه باشم...کارهای عقب موندمو انجام بدم...امروز به این نتیجه رسیدم که باید برای شرایط الانم یه برنامه ریزی داشته باشم تا بتونم به کارام برسم...حداقل کتابی رو که خریدم رو بخونم! این کلاسهای فوق برنامه حسابی وقتمو گرفته!
سال جدید یه تغییراتی میخوام توش بدم و سه شنبه عصرمو آزاد کنم.
ورزش رو هم دیگه نگو، هر از گاهی 20 دقیقه دوچرخه میرم! همین!
تو ایران آخر هفته ها برام خیلی مزه نداشت ولی اینجا از همون اول هفته شروع به شمردن میکنم تا به آخر هفته برسم! آخر هفته ها رو خیلی دوست دارم، حیف که زود تموم میشه!
آدم حواسش نباشه زندگی همین جوری از دستش در میره و یهو چشم باز میکنی میبینی که عمرت به آموختن گذشته و بس!
انگار که زندگیهامون پر از استرس و نگرانی شده و هر کاری میکنیم ازشون خلاصی نداریم!
دوست داشتم توی یه باغی بودم با یه اتاق کوچیکی توش و یه چشمه ای کنارش...نه آب صاف شده میخواستم و نه برق! نه تلفن و نه کامپیوتر! نه کار میکردم و نه کلاس میرفتم! درست مثل آدم و حوا! من بودم و باغ و چشمه! و آفتابی که مرا گرم کند و شرابی که مرا نخورده مست کند!

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

ناظم حکمت

من اگر یک بار دیگر خود را باز می یا فتم

نمی گویم که اگر آب حیات می خوردم

اگر دیگر بار ، درها گشوده می شد

و من دوباره به این سرا ، پا می نهادم

درست همین گونه زندگی می کردم

غرق خون

درست همین گونه ، در عشق و جنون

من اگر یک بار دیگر خود را باز می یافتم ... !!!


<ناظم حکمت>

باده تلخ غمت هركه نوشد، كنج غم را كي به شادي مي فروشد

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

حس زنده بودن!

هیچ چیز مانند نوشتن نمی تواند مرا آرام کند. خوشحالم که هنوز چشمانم بقدری روشن است که در تاریکی هم قادر به تشخیص کلمات است و دستانم اینقدر قدرتمند است که میتوانم بنویسم. و این نوشتن مانند مرهمی است بر زخمهای کوچکی در قلبم که هر از گاهی سر باز می کنند.
آنهایی که همیشه از دنیای مدرن و زندگی پر هیاهوی ماشینی در فرار بوده اند، و همیشه در تخیلاتشان گریزی به دنیای کوچک و ساده خود داشته اند، میدانند که این دنیای ساده و بی هیاهو در واقعیت وجود ندارد و ما ناگزیریم که با خوبی ها و بدیهای دنیای مدرن آشنا شده و بپذیریم. باید که آرمانمان را فدای واقیت کنیم و این چه سخت است برایمان! روحمان مقاومتی عجیب برای این فدا شدن نشان می دهد! اما ما می توانیم!
گذشت زمان، مناظر بیشتر و پیچیده تری از دنیای اطرافمان را آشکار می کند و بیش از پیش واقعیت ها را نشان میدهد و ما به این می اندیشیم که تغییر این دنیای بزرگ عملا غیر ممکن است! آنچه که باید تغییر کند ما هستیم! تا زنده بمانیم! تا زنده بودن خود را حس کنیم!
روح سرکشمان باید در این دنیای متمدن رام شود تا ما نیز آن کنیم که لازمه این زندگی مدرن است.

عقل و تیزهوشی، سیاست و پیچیدگی، دوستی های گسترده و نهایتا خود پرستی، کار و پول و همینطور جنگ، پیروزی و شکست جزئی از زندگی مدرن هستند که باید آنها را پذیرفت. برای زندگی در این دنیای متمدن پر از اجزاء پیچیده، باید قلبی بزرگ و سخت داشت تا بتوان این اجزاء سخت را در آن جای داد. تا بتوان قلب را برای زندگی کردن زنده نگه داشت.
و اینک زندگی ساده باشد یا مدرن، سخت باشد یا نرم، پر هیاهو باشد یا آرام، زیبا باشد یا زشت، آسان باشد یا پیچیده، مهم نیست! آنچه که مهم است این است که ما می خواهیم زنده باشیم و زندگی کنیم!