۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

احساسات انسانی!

این روزها به هر وبلاگی که نگاه میکنم یا در مورد عشق و عاشقی نوشتن و یا شعر گذاشتن و یا سیاسی نوشتن و یا مثل من از دلتنگیهاشون و روزمرگیهاشون نوشتن...تقریبا بیشتر وب لاگها شبیه هم هستن...این نشون می ده که ما چقدر احساساتی هستیم...
اما نمیدونم چرا تو زندگی اجتماعی همیشه با این مسئله مشکل داریم...اینجا احساسات خیلی از مردم مثل ماها عمیق نیست ولی در ظاهر اینقدر از احساساتشون مایه میذارن که آدم فکر میکنه بابا اینا از جنوبی های ما هم احساسی ترند...براحتی وقتی هم دیگه رو میبینن لبخند ملیحی بهم میکنن و از تمام اجزای صورتشون بهره میبرن تا ابراز محبت کنن...با اینکه خیلی خجالتی هستن ولی براحتی همدیگر رو می بوسن...بخصوص که نسل جوان از هر فرصتی استفاده میکنن تا عشقشون رو نشون بدن...
از همه جذابتر رفتاره پیراشونه که یه جوری دست همدیگه رو تو خیابون میگیرن که انگار تازه همدیگه رو پیدا کردن:)
خلاصه اینجا آدم تازه می فهمه که دوست داشتن چقدر مهمه!
البته به قول یکی از دوستهای بلژیکیم، اینجا مردم همدیگه رو مثل لباس دوست دارن و هر وقت دیگه برای همدیگه جذاب نیستن براحتی شریکشون رو عوض میکنن دقیقا مثل یه کت!
ولی با تمام این وجود اینجا آدم متوجه می شه که باید از احساسات انسانیش بیشتر بهره ببره تا بتونه زندگی آرومی داشته باشه!

نفیسه عزیز، تو همیشه اولی!

نفیسه عزیزم، همین الان داشتم باهات تلفنی صحبت می کردم...عزیزم ناراحت نشو که من اسم تو رو آخر نوشتم...البته تو راست میگی...اینا چیزهای ظرفیه که آدم باید رعایت کنه...من باید ازت عذر خواهی کنم!
البته بعضی وقتها آخری ها مهمترن:) مثل اسم استاد من تو مقالمون که آخر از همه بعد از اسم 8 نفر اومده!:)
نفیسه جون، هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جای دوستیهای قدیمی رو بگیره بخصوص تو که فوق العاده مهربون و فهمیده هستی!
دقت کردی وقتی باهم هستیم چقدر حرف مشترک داریم که بزنیم؟ اینقده که از گفتنشون سیر نمیشیم!
یادته چقدر غذا خوب درست میکردی؟ یادته که من و تو همیشه سردسته تعطیلی کلاسها بودیم و سر هر بهانه ای از کلاس در میرفتیم ولی تو همیشه جزوت مرتب بود...برعکس من که همیشه خدا جزوه هام ناقص بود...راستی تو یه بارونی داشتی که من ازش خیلی خوشم می اومد ولی تو همیشه میگفتی که لیلا از چیه این خوشت میاد...خیلی کهنه شده دیگه!
هر وقت باهم بودیم کلی میخندیدیم...همکلاسیهامون یادته؟ :)
هیچ وقت اون خاطرات قشنگ بچگیمون تو دوره لیسانس رو با هیچ چیز عوض نمیکنم...دوره ای که هیچ مسئولیت و هیچ کاری بجز درس خوندن و خوش گذروندن نداشتیم...راستی نان داغ کباب داغ تبریز یادت میاد؟ وای که چه عالی بود....:)
تخته پاک کن، یادته؟ که اسم همه دخترا رو نوشته بود برای اردوی ...اسمش یادم نیست...هندونه خوردنمون...چقدر مزه داد. من هنوز عکسی که زیر آبشار اونجا گرفتیم رو دارم...گلهای توی ظرف غذا...اونم گل محمدی یادته؟
با نوشتن این متن خواستم بگم نفیسه عزیز، تو همیشه مهم بودی و هستی و خواهی بود!

همیشه دوستدارت،
لیلا

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

یا علی!

خیلی وقته یا علی نشنیدم...تو ایران یا علی گفتن دیگه جزو فرهنگمون شده ...انگار که گفتنش به آدم انرژی میده که کاری رو شروع و یا تموم کنه...تو ایران اغلب « یا علی » رو از مردای فامیل می شنیدم ...خیلی دلم می خواست که اینجا هم می شنیدم...کاش ایرانی ها هم اینجا از این اصطلاح استفاده می کردن..خوب هر از گاهی که با شوهر خواهرم صحبت میکنم موقع خداحافظی میگن یا علی! ولی مدتیه که مشغله زیاد باعث شده که صداشونو نشنوم...
به هر حال احساس میکنم یا علی گفتن یه جورهایی مردونه است و نشانه مردانگیه! ولی با تمام این وجود...« یا علی »!
هر کس به طریقی دل ما می شکند.....

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

برج Belfry در گنت





در تمام ابن مدتی که تو گنت بودم، هیچ وقت از هیچ برجی بالا نرفته بودم...امروز رفتم بالای برج Belfry در مرکز شهر که در سال 1338 ساخته شده برای کنترل امنیت شهر. در واقع ساخت این برجها یک امتیازی بوده که دوکها و کنتها به هر شهری میدادن . در هر گوشه این برج در آن موقع یک سرباز بوده که همه چی رو کنترل کنند. بهر حال خیلی زیبا بود...چند تا از اون بالا عکس گرفتم که گذاشتم اینجا...

امشب دو ساعته که دارم تمرین آواز میکنم...کماکان هیچ پیشرفتی ندارم:) مثل آشپزی هستم که دست پخت خودشو نمی تونه بخوره!:)
این تصنیف رو هم افتخاری خونده و هم ناظری و هم شجریان...جالبه آدم به هر سه تا گوش بده...بعدش خیلی چیزها می فهمه!

آی آمان از فراقت آمان
مردم از اشتیاقت آمان
از که گیرم سراغت آمان
آمان آمان آمان آمان (آمان آمان آمان آمان)
چشم لیلی چو بر مجنون شد
دل ز دیدار او پر خون شد
خون شد از راه دل بیرون شد
آمان آمان آمان آمان ( آمان آمان آمان آمان)
عارف و عامی از می مستند
عهد و پیمان به ساغر بستند
پای خم توبه را بشکستند
آمان آمان آمان آمان ( آمان آمان آمان آمان)

پیوست1: جالبه بدونیم که ترتیب القاب اشرافی در آن موقع در اروپا به این ترتیب بوده: پادشاه - پرنس (پرنسس) - دوک (دوشس) - مارکیس (مارکیز) - کنت (کنتس) - وایکنت (وایکنتس)- بارون (بارونس)

پیوست 2: سارا با تو هم حتما یه بار دیگه میریم...شاید هفته بعد شنبه..:)



مست معین...Enjoy it!

صدای معین هیچ وقت کهنه و تکراری نمیشه!

اونا كه تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدند
تو قمار زندگاني همه جور بازي رو ديدند
اونا كه تو خلوت شب شعرهاي حافظ رو خوندند
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهي موندند

بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته
بهشون بيگيد كه قصه اش مثل شاهنومه درازه
کي بوده كجا رسيده چه جوري بايد بسازه
حالا قصه هاشو مستها توي ميخونه ها ميگند
اما اون هميشه مست رو توي اونجا راه نميدند

بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته

ديگه نیست كمند دلها گيسوهاي رنگ برفش
دیگه ميخونه جای نيست كه بياد رو لب و حرفش
بزاريد همه بدونن كه به دست غم اسير
اخرش يه شب همونجا سر اين كوچه ميميره

بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته

من امشب سرخوش و ديوانه و مست و غزل خوانم
به جام مي پناه آورده ام
به جام مي پناه آورده ام از غم گريزانم
گر از ميخانه باز آيم
گر از ميخانه باز آيم مرا غم باز مي جويد
رويد اي دوستان من گوشه ميخانه مي مانم
مي مانم

با آرزوی موفقیت برای همشون!
رنگ لباساشون خیلی قشنگ بود...


۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

«آی آدمها...»

امروز این عکس رو تو یه مجله خبری دیدم...

این عکس را آخر هفته بر میدارم...

بزنید سنگ را که آن را نه به این زن بدبخت که به شعور خود می زنید! که به تمدن بشری میزنید! که فراتر از آن به قلب خدا می زنید...بزنید سنگ را تا صورت زیبای این زن خونین شود که زیبائی جرم است...بزنید سنگ را تا قلب نازک این زن پاره پاره شود و عشق فرزندانش را فراموش کند که عاشقی جرم است...بزنید آن سنگ سخت را تا پوست نرم و لطیف این زن شکاف بردارد که لطیف بودن جرم است...فریاد شادی سر دهید، مردانی که دستتان به خون این زن آغشته است که این خون نه خون یک زن که خون یک مادر است...همان کسی که شیره جانش، شربت حیات برایتان است و آغوش گرمش آرام بخش وجودتان...دستهایتان را تا به آسمان بالا برید و سنگ آخر را با قدرت بزنید، شاید که شما سعادت گرفتن آخرین نفس او را داشته باشید و مرگ را به او هدیه دهید...نفسی که زندگی را به شما ارمغان داده است!



۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

چه دانستم که این دریا موج خون فشان دارد!

امشب داشتم با یه نفر ازایران صحبت می کردم...فقط خبرهای بده که اینجا به ما می رسه. هر وقت با خونمون صحبت می کنم میگن همه چی عالیه ولی خبرها میرسه....امروز می گفتن که بیشتر خا نواده ها بیشتر از دو وعده گوشت نمی تونن درماه بخورن، خیار کیلوئی 1000 تومن شده...وضعیت روحی مردم خراب شده...خلاصه یه داغی گذاشت تو دل ما و خداحافظی کردیم!
گاهی وقتها فکر میکنم که چقدر خود خواهم اگه بخوام اینجا بمونم! خبرهای نه چندان خوشایندی که امروز شنیدم، یه تلنگری برای من بود که یکم دورو برمو نگاه کنم...زیادی در خودم غرق شده بودم...به این فکر کنم که چیزهای مهمتری هست که باید بهشون فکر کنم!
هنوز آتیشی که تو دلم روشن شد خاموش نشده...دستم از همه جا کوتاهه...نمی دونم اونجا چه خبره، خبر های ضد و نقیض هم که خیلی زیاده...
امروز از خودم شرمنده شدم بابت خرید هایی که میکنم و خوش گذرونیهائئ که می کنم...

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

تیغ دلدار - سراج ( یادش بخیر، آخرین بار تو راه شمال همش اینو گوش میکردیم)

مرا مهر سيه چشمان،مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد،زسر بيرون نخواهد شد

قضاي آسمانست اين،قضاي آسمانست اين ديگرگون نخواهد شد،ديگرگون نخواهد شد

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها

به مي سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود،كه سالك بي خبر نبود، ز راه و رسم منزلها،ز راه ورسم منزلها

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها

شبي مجنون به ليلي گفت،كه اي محبوب بي همتا
تو را عاشق شود پيدا،تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد،تو را عاشق شود پيدا،تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد

مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند،مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا شد،هر آن قسمت كه آنجا شد،كم و افزون نخواند شد،كم و افزون نخواهد شد

مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه ي حافظ، مشوي اي ديده نقش غم زلوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدار است،كه زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد، رنگ خون نخواهد شد

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها
ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها