۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

چه دانستم که این دریا موج خون فشان دارد!

امشب داشتم با یه نفر ازایران صحبت می کردم...فقط خبرهای بده که اینجا به ما می رسه. هر وقت با خونمون صحبت می کنم میگن همه چی عالیه ولی خبرها میرسه....امروز می گفتن که بیشتر خا نواده ها بیشتر از دو وعده گوشت نمی تونن درماه بخورن، خیار کیلوئی 1000 تومن شده...وضعیت روحی مردم خراب شده...خلاصه یه داغی گذاشت تو دل ما و خداحافظی کردیم!
گاهی وقتها فکر میکنم که چقدر خود خواهم اگه بخوام اینجا بمونم! خبرهای نه چندان خوشایندی که امروز شنیدم، یه تلنگری برای من بود که یکم دورو برمو نگاه کنم...زیادی در خودم غرق شده بودم...به این فکر کنم که چیزهای مهمتری هست که باید بهشون فکر کنم!
هنوز آتیشی که تو دلم روشن شد خاموش نشده...دستم از همه جا کوتاهه...نمی دونم اونجا چه خبره، خبر های ضد و نقیض هم که خیلی زیاده...
امروز از خودم شرمنده شدم بابت خرید هایی که میکنم و خوش گذرونیهائئ که می کنم...

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

تیغ دلدار - سراج ( یادش بخیر، آخرین بار تو راه شمال همش اینو گوش میکردیم)

مرا مهر سيه چشمان،مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد،زسر بيرون نخواهد شد

قضاي آسمانست اين،قضاي آسمانست اين ديگرگون نخواهد شد،ديگرگون نخواهد شد

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها

به مي سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود،كه سالك بي خبر نبود، ز راه و رسم منزلها،ز راه ورسم منزلها

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها

شبي مجنون به ليلي گفت،كه اي محبوب بي همتا
تو را عاشق شود پيدا،تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد،تو را عاشق شود پيدا،تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد

مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند،مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا شد،هر آن قسمت كه آنجا شد،كم و افزون نخواند شد،كم و افزون نخواهد شد

مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه ي حافظ، مشوي اي ديده نقش غم زلوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدار است،كه زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد، رنگ خون نخواهد شد

الا يا ايها الساقي،الا يا ايها الساقي ادركسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول،كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها
ولي افتاد مشكلها،ولي افتاد مشكلها

کل کل (2)

پریسا با اجازت همونطور که دیدی کل کلی که برای من فرستاده بودی رو فرستادم برای گروه:)...در مقابل این کل کل زیبایی که فرستاده بودند...









گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت...

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

به یکی میگن میزان تحصیلات؟ میگه، PHD. میگن یعنی چی؟ میگه:
Passed Highschool with Difficulties
:)

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

«تمام ترس من این است که شایسته این رنج نباشم»

خدای من، اینک به خوبی میدانم که بهترین و بزرگترین در خواستی که می توانم از تو کنم، این است که مرا صبر و استقامت فراوان دهی...اینقدر که نهال وجودم با هر بادی نلرزد و قلب نازکتر از شیشه ام به این زودی نشکند...مرا همواره امیدوار نگه دار...
خدای مهربان ...نمی دانم که آیا وجود تو حقیقت است یا نه...نمی دانم که چه هستی، کجائی...اما نیک می دانم ، با تو که هستم، وجودم روشن است و شیطان مرا مایوس نمی کند، با تو که هستم احساس می کنم در بهشت زندگی می کنم...شاید این فقط یک احساس است، اما چه بگویم که من با این احساس خوشم، آرامترم، زیباترم، گرم ترم، صبور ترم، امیدوارترم، مهربان ترم، قانع ترم، بخشنده ترم، شاد ترم....
اما گویی فاصله ها تو را از من دور میکند و زمانی که من تو را گم میکنم، قلبم شکننده تر میشود و ...من خود را می بازم...در پایان تنها چیزی که نصیب من میشود در بهترین حالت غرور و در بدترین حالت تنفر است...دوباره مانند بچه گمشده می دوم تا دوباره به تو برسم و خود را در آغوش گرم تو رها کنم تا به آرامش برسم....


امروز ناهار ژاکلین، من و مریم و رضا رو دعوت کرده بود ناهار...چقدر خونه زیبا و منظمی داشت...خیلی هم زحمت کشیده بود...وقتی با خانواده willy هستم احساس می کنم ما با اینهمه تعارف و مهمان نوازی که تو فرهنگمون داریم در مقابل این خانواده همیشه کم میاریم...بر خلاف خیلی از اروپائی ها خونه اش اینقدر تمیز بود که من میترسیدم به چیزی دست بزنم.
ژاکلین زن فوق العاده مهربان و بینظیریه...خونه اش بهم آرامش داد...
از همه جالب تر برام دو تا اتاق موسیقیش بود...یکی برای گوش کردن به صفحه های قدیمی گرامافون و اون یکی برای گوش کردن به سی دی های موسیقی کلاسیک...
کلی عکس گرفتیم....وجود مریم و رضا هم باعث شد بیشتر خوش بگذره...مهری جون فردا می خوام جدید ترین عکسمو بذارم تو وبلاگم...فقط به خاطر تو..:)

اگر چه اروپا گلستان بود، .ولیکن مرا قبله ایران بود

امشب طبق معمول خونه پریسا و آقا حمید بودم و مراسم شعر خوانیمون براه بود...در کنار پدر شاعر و ادیب پریسا هم لطف خاصی برامون داشت...کاش میشد بیشتر اینجا باشن...:)
اینقدر برامون شعر خوندن که من حسابی از خودم شرمنده شدم که چند بیت شعری هم که از حافظ بلد بودم دیگه دارم کم کم فراموش میکنم...این علوم پایه هم حسابی مخ ما رو گذاشته سر کار و دیگه داره تمام خاطرات و روحیات لطیف ما رو ازمون میگیره...دیگه از حافظ که فقط کتابش روی میزم مونده که فقط باهش به دوستامون پز بدم که ما ایرانیها شعر زیاد دوست داریم...قرمز قرمز :) (اصطلاح ترکی ،عینا به فارسی ترچمه شده...) هم می خواستم مثنوی مولوی رو این دفعه با خودم بیارم...خوب شد که نیاوردم و گرنه کلی شرمنده مولوی میشدم...از پروین اعتصامی و سعدی و...تار عرفانی خودمون و نون و پنیر و سبزی هم که فقط عکسشونو به دیوار دارم که اونم باز غنیمته ...که ماهی یه بار چشمم بهشون می افته...خلاصه پاک شدم آدم آهنی ویروسی شده، بی شارژ زنگ زده!...:)
این کارهای سوئد رو که انجام بدم، یه سر میرم سرویس...!
ولی باز هر چی باشه این یکی رو می دونم که:
« مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد....»
و بقول پدر پریسا:
« اگر چه اروپا گلستان بود
ولیکن مرا قبله ایران بود»

فال حافظ...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

امشب یه سر رفتم پیش مریم و رضا تا باهم تو باغ بیرون خونشون بشینیم و چایی بخوریم...خیلی خوش گذشت..لحظات آخر با این جوجه تیغی آشنا شدیم و بعد ازش عکس گرفتیم!

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوب بود زمان بچگیمون...زمانی که هیچ مسئولیتی نداشتیم و چهره واقعی زندگی رو ندیده بودیم. از بازیهای روز گار بیخبر بودیم و هر آنچه می خواستیم انجام میدادیم...

غافل از اینکه یه روزی مجبور میشیم مسئول باشیم و وارد بازی بشیم...خیلی سخته بازی کردن و درست بازی کردن...زندگی بازی شطرنجیه که آدم باید ببره و یا ببازه...البته برد و باخت مهم نیست، شاید زمان بازی و درست بازی کردن مهم تر باشه...بعضی ها هم تو زندگی بجای شطرنج بازی کردن که در نهایت آرامش انجام میشه و برد و باختش بدون هیجانه، فوتبال بازی میکنن و می خوان یه گل بزنن میزنن پای چند نفر دیگه رو می شکنن و بعدش هم با عجله به جای پا با دست توپ را به دروازه می فرستند..البته شاید هم برنده بشن ولی هیچ وقت این برنده شدن لذت واقعی رو نداره...!

بعضی ها هم شطرنج بازی میکنن ولی گاهی وقتها تقلب می کنن...یا فکر میکنن که طرف بازیشون خنگه و تازه آخر بازی میفهمن که خوب بازی نکردن...ولی خوب باز شطرنج این مدلی بهتر از فوتبال اون مدلیه...:)







۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی
منیژه عزیزم، اگر رخصت می دادی ستارگان آسمان را چلچراغی میکردم به سقف خانه قلبت، تا منزلگه وجودت تا ابد روشن بماند.....