۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

" مرا خود با تو چیزی در میان است
و گر نه روی زیبا در جهان است "

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

مال مردم خوردن!





در مورد گوشت گربه خوردن چینی ها باید بگم که من از همکارمون که یه چینیه پرسیدم و ایشون شدیدا این مطلب رو رد کرد و گفت که فقط تو یه منطقه کوچیکی تو چین گوشت سگ خورده می شه که مردمش بیشتر کره ای هستند ولی چینی ها هرگز گوشت گربه نمی خورن...به هر حال مطلب مهری جالب بود...عینا میذارم اینجا:
ليلا جون.مطمئن باش چيني ها گوشت گربه و ... چيزاي ديگه رو ميخورن.اينو كسايي كه رفتن چين ديدن.امايادت باشه گوشت گربه خوردن بد نيست مال مردم خوردن بده كه اونا نمي خورن.بنابراين نبايد به خاطر خوراك كسي ازش متنفر بشي .خوراكش ميره تو شكم خودش. اما اعمالشه كه مياد توچشم من و تو.

پیوست: در ضمن چند روز پیش رفته بودیم باغ گلها (keukenhof) تو هلند، خیلی زیبا بود....عکساشو اینجا می بینید.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

پیاده روی بعد از یک سال

چند روزه اینترنتم تو خونه قطعه و من دارم ایزوله میشم...:)
مهری جونم ممنون از نظرات قشنگت...!
یادمه وقتی دانشجوی فوق بودم بچه ها یکی از دانشجو ها رو مسخره می کردن و میگفتن که رفته اروپا و تنها جائی که دیده مسیر از خونه به دانشگاه بوده و تو این مدت جائی نرفته و همش درس خونده..کلی به بنده خدا می خندیدیم...ما آذری ها یه ضرب المثلی داریم که میگه " گولمه گونشیان گلر باشان " حالا من امروز بعد از یک سال و نیم زیباترین منطقه گنت رو دیدم...با دوستان رفتیم پیاده روی....
ولی با این تفاوت که من زیاد درس خون نیستم...پای اینترنتم و اخبار...:)
فکر کنم مردم اونجا رو با حموم اشتباه گرفته بودن...!هه هه هه...!:)
شرمنده که نمی شد عکس ازش تهیه کرد...

راستی امروز گفتگوی تمدنها به من ثابت کرد که چینی ها گوشت گربه نمی خورن...چیزی که قبلا من از دیگران شنیده بودم و تو وب لاگم گذاشته بودم! خوشحالم که اینو شنیدم و گر نه داشتم از چینی ها متنفر میشدم...!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

گل کوچک من

مدتها پیش گلدان کوچکی را به عنوان هدیه گرفته بودم و در کنار گلدان بزرگتری که قبلا داشتم گذا شته بودم. گلدان خودم بسی زیباتر و پر بارتر بود، برگهای زیبای آن سبز سبز بودند و هر از گاهی جوانه کوچکی می زد و برگی نو به برگهایش اضافه می شد. اما نمی دانم چرا من آن گل کوچک را هیچ وقت جدی نمی گرفتم و به این می اندیشیدم که بالاخره پس از مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. تقریبا هیچ وقت به آنها توجه نمی کردم، مگر زمانی که به آنها آب می دادم! برعکس مادرم که خیلی به گلهایش توجه دارد، به آب و خاک و آفتاب مورد نیاز گلها واقف است و مواظب است که گلهایش به خوبی رشد کنند..هیچ وقت یادم نمی رود که شاخه کنده شده از گیاهی را که بچه ها به عنوان چوب دستی استفاده می کردند، داخل گلدان آبی گذاشت و پس از مدتی شاخه جوانه داد و عاقبت تبدیل به گیاه سرحال و زیبائی شد.

وقتی که به ایران می رفتم دو گلدان گلم را به سرایدار داده و خواهش کردم در مدت نبود من به آنها آب بدهد وقتی برگشتم متوجه شدم که گلها بسیار رشد کرده اند، حتی آن گل کوچکی که داشتم سر حال تر بود. نمی دانم دلیلش چه بود...شاید زندگی در خانه سرایدارم بیشتر در جریان بوده است که آنگونه در گلهای من تغییر و تحول بوجود آمده بود!

با دیدن آنها تصمیم گرفتم که گلدان هر دو را عوض کنم و بیشتر به آنها توجه کنم، اما به مراتب توجه من به گلدان اولیه ام بیشتر بود! چون به آفتاب مستقیم حساس بود همیشه مواظب بودم که در زیر نور مستقیم قرار نگیرد.

روزها سپری شدند و در نهایت گل زیبای من پژمرده شده و از بین رفت. گلی که من بیش از همه مراقبش بودم، گلی که همیشه وصف زیبائیش را می کردم و صبح ها که به دانشگاه می رفتم جای او را عوض می کردم تا در معرض نور مستقیم نباشد....

در عوض آن گل کوچکی که هر لحظه منتظر پژمرده شدنش بودم، بارها تا مرز پژمردگی رفته ولی دوباره جان گرفته است. اینک آن گل کوچک را من اهلی نموده و با او هم صحبت شده ام. اینک دریافته ام که زمانه همیشه برگ غیر منتظره ای را برایت رو می کند و باید که همیشه به بازی ادامه داد!

و امروز می بینم که گل کوچک من جوانه های بسیار زیبائی زده است، دارد رشد می کند...باید به فکر گلدان بزرگتر دیگری باشم...!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

وطن

این مطلب زیر مال ساراست که اینجا می ذارم..من که خیلی این نوشته رو دوست دارم...حالا فردا می خوام ازش اجازه بگیرم که اینجا میتونم بذارم یا نه...هه هه...نیم ساعت دیگه فردا میشه...!

یادم باشد خاک هم ببرم. آسمان همه جا همین رنگ است، اما خاک نه!
خاک هرجا ترکیب بی کم کاست گوشت و خون همهء مردمانیست که به گونه ای به تو وصلند. تاریخشان، افکارشان، خاطراتشان، عشقهاشان، شادیها و رنجهاشان و هرآنچه به زندگی بشری مربوط بشود در دل این خاک نهفته است، هر بار که این خاک را ببویم، با همهء سادگی و یکرنگی اش، به یاد خواهم آورد که این خاک همچون نور سفید - که ترکیبی است از همهء رنگهای موجود در عالم- چنان اکسیری جادویی و شفابخش، آمیختهء بی نظیری است از هرآنچه بایست همواره به دور از وطن همراه آدم باشد.
یادم باشد حتماً خاک هم ببرم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

خدایا از این که این فرصت را به من دادی که در تابستان لباس نخی بپوشم بی نهایت سپاسگزارم.

چند روز پیش یه قورمه سبزی پر ملات، منظورم پر از سبزیهای تازه که دوستم نفیسه برام آورده پختم، جای دوستان خالی..
آدمهای تنبل همیشه مشکل دارن...از روی تنبلی زیاد درست کردم تا اگه مهمون داشتم گرم کنم یا اینکه به دفعات ازش استفاده کنم. بازم از روی تنبلی بقیه خورشت رو ریختم تو یه ظرف بزرگ و گذاشتم تو فریزر. امروز اومدم که یه کمیشو گرم کنم که نشد. مگه این خورشت یخش آب شد؟:) مجبور شدم همه رو باهم گرم کنم . ولی من که نمی تونستم تموم کنم، تازه دلم هم نمیومد که اون سبزیهای تازه رو دور بریزم. خوشبختانه پریسا دوستم فتوا داد که این خورشت رو اگه چند بار گرم و سرد کنی اگر چه خاصیتش رو از دست می ده ولی خراب نمیشه:)
بنابراین برای اینکه بیشتر از دو سه باری هی گرم و سرد نکنم، بازم جای دوستان خالی کلی خورشت خوردم، اینقده که دیگه نمی تونم تکون بخورم....این وزن نامرد منم که هی تصاعدی بالا میره، نمی گه این بچه گناه داره ...مانکنهای اروپائی رو میبینه دپرس می شه...:)
این دوستهای جدید هم که اسمشونو نمیبرم ناراحت نشن حسابی منو تنبل کردن، هیچ جا با دوچرخه نمیرن! دو قدم راه رو هم اتوبوس سوار میشن!هیچ کی به فکر من نیست......!!!!!!!!!!!!
اصلا چیزی که می خواستم بنویسم در مورد غذا یا چاقی نبود...نمی دونم چرا اینا رو نوشتم...به هر حال دوست دارم بنویسم که هر وقت هوا گرم میشه و من با تی شرت میام بیرون، احساس خوشبختی میکنم، احساسی فوق العاده که نمیشه توصیف کرد! تو ایران من تابستونها همیشه مشکل داشتم...تحمل گرما برام سخت بود...پوستم حساس میشد و من دوست نداشتم از خونه بیام بیرون...خدائیش من که این همه عاشق ایرانم و قصد دارم بر گردم، وقتی به این موضوع فکر میکنم مغزم error می ده...! کاش می شد ما هم تو ایران بتو نیم تابستونها لباس نخی تی شرت بپوشیم!
راستی خودمونیم این اروپائی ها هم دنبال فرصتن که یکم هوا گرم بشه تا همشون بی لباس بیان بیرون...!:)
اینم تقدیم به همه آذری زبان ها...خودم و خا نوادم و دوستان...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

این عکس تبلیغ خمیر دندون یا مسواک نیست!

خداییش آخه این چی چیه می خونن!
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
آخه چرا چرا..........................!
اینم یکیشه....!
اگه می خواین بیشتر دپرس بشین اینم گوش بدین!
آخرش من از دست این خواننده ها، کارگردان ها و نویسند ه های غم باد گرفته دق مرگ نشم خوبه...!:)

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند، چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند!

نوشته " ما هم آدمیم " را اینجا بخوانید، زیبا و جالب است !

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

طالع بینی عالم و عارف

عارف دلی پر درد، چشمی غمگین، نگاهی پاک و صدائی بی صدا دارد. روزهایش با غم و شبهایش با عشق تمام می شود. عارف خدا را که نه با دلیل، بلکه با احساس درک می کند، به خدا بیش از همه نزدیک است، مرزی در زندگی ندارد چرا که در یک نقطه همگرا شده است.
عارف از هیچ قانونی پیروی نمی کند. از نظم گریزان است و بی نظمی را هم نمی شناسد. عارف همیشه تنهاست و تنهائی او لذت بخش است...و این عرفان است که عارف را عارف می کند و عرفان همان چیزی است که انسان در اعتکاف و در خلوت خویش تجربه می کند.
عالم دلی آرام و نگاهی تیز دارد. صدای عالم بلند است و همیشه به دنبال دلیل است. عالم خود را بسیار پائین تر از خدا می داند و بنابراین از قوانین خدا در زندگی بهره می برد. مرز زندگیش را همین قوانین خداوندی تعیین می کند. عاشق نظم است و برای رسیدن به این نظم وظایفی را برای خود تعیین می کند. عالم متفکرانه عمل می کند و هرگز خود را فدا نمی نماید. خوبی در نظر عالم در کنار بدی معنا دارد و سیاهی فقط کنار سپیدی برایش قابل تشخیص است. خوشی عالم با غم همراه نیست و همینطور غم عالم خوشیهایش را نابود می کند و او همیشه در بین این دو مقوله در حرکت است و زندگیش با غم و شادی آمیخته است.
عالم مرشدی بزرگتر دارد که عالم را عالم می کند و مطالعه و عمل به قوانین است که ضامن بقای عالم است.
برای عارف عمل به قوانین و پیروی از نظم سخت و برای عالم زندگی در دنیای هیچ و رها شدن سخت است. علم ضامن بقای زندگی و عرفان ضامن بقای تمدن است و چه سخت است علم و عرفان را در یک جا گرد آوردن.....!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

How lucky I am

دیروز هتلی در یه شهر کوچیک ( ماگیو ) نزدیک مونت پلییررزرو کرده بودم که بعد از کلی پرس و جو از اداره توریست، اتوبوسی که به آن شهر می رفت رو پیدا کردم و سوار شدم. خوب آدرس رو بلد نبودم و چون در آخرین لحظات رزرو کرده بودم، فرصت نشد که نقشش رو پرینت بگیرم. خلاصه اشتباهی پیاده شدم و بعد از کلی گشتن متوجه شدم که اصلا هتلی اون دورو برا نیست. زنگ زدم به هتل تا ازشون اطلاعات بگیرم که مسئولش گفت که انگلیسی بلد نیست و اون به فرانسه و من به انگلیسی یکم حرف زدیم و در همین حین شارژ موبایلم تموم شد...به یه فروشگاهی که اون نزدیکی ها بود رفتم و ازشون خواهش کردم که برام یه تاکسی بگیرن. با تاکسی به هتل رفتم، یه جای پرتی بود...وقتی وارد شدم یه سگ گنده بدو بدو به استقبالم اومد و من پا به فرار گذاشتم...:)
خلاصه به هر قیمتی بود به پذیرش هتل گفتم که رزرو منو کنسل کنه و بعد با همون تاکسی برگشتم هتل قبلیم تو مونت پلییر و دوباره یه اتاق برای دو شب گرفتم. اگر چه این هتل دو ستاره است، ولی خیلی خوب و راحت، کارمنداش هم خیلی مهربون و خوش برخوردن، تازه سگ گنده هم ندارن...:) از همه مهمتر درست روبروی راه آهن و تو مرکز شهر و مشکل رفت و آمد نداره. هر چند با این اتفاقاتی که افتاد برام از یه هتل 4 ستاره هم گرونتر دراومد...:)
به هر حال بعد از ظهر رفتم کنار دریا، پیدا کردن مسیر رفت و آمدش آسون نبود ولی مدت کوتاهی اونجا بودم...با خودم گفتم که زودتر برگردم و در عوض فردا از صبح میام اینجا و تا عصری میمونم....
امروز صبح کلی وسایل جمع کردم و رفتم بیرون که ناهارمو بگیرم و با خودم ببرم لب دریا...:)
ولی با کمال تعجب دیدم که شهر تعطیله..هیچ اتوبوس و یا ترامی کار نمی کنه...بجز کا فه ها هیچ جائی باز نبود...بعد فهمیدم که اول may همه تعطیلند و من هیچ اتوبوسی پیدا نمی کنم که لب دریا برم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از کلی تعجب رفتم به یه کافه و نشستم بیرون زیر آفتاب و سفارش بستنی دادم:) البته بدم نشد...تا مدتی اونجا بودم و مراسم های خاصی که این روز وجود داشت رو دیدم....!( روز کارگر هم بود که کلی براش راه پیمائی کردن)
باید به سارا هم بگم که الان فصل شنا نیست اینجا و نمی تونی شنا کنی....!:)