۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

استاد بودنم کار سختی!

امشب داشتم به این فیلم مشاجره بین دانشجو و استاد نگاه می کردم، واقعا مایه تاسف بود...
قبل از اینکه بیام اینجا، تو دانشگاه های مختلف درس می گفتم و از اونجائی که معمولا در حالت کلی ریاضیات منفورترین درس هست، بچه ها استقبال چندانی نمی کردن ولی خارج از محیط درسی رابطه خوبی با دانشچو ها داشتم و دوستهای خوبی برای هم بودیم...گاهی بعضی از همکاران هر جوری بود پیغام به من می رسوندن که نباید به بچه ها رو بدی و چنین و چنان...ولی من نمیتونستم مثل یک آدم 50 ساله رفتار کنم...خارج از محیط درسی مثل خود بچه ها شیطونی می کردم، تو اتاقم پفک می خوردم، با دوستام می رفتم پیتزا می خوردم، بیرون دانشگاه لباسهای اسپرت میپوشیدم، چهارراه سعدی میرفتم، با دوستام پیاده روی می رفتیم ، mp3player گوش میدادم و حتی دنبال سرویس میدوئیدم....:)
هر از گاهی دانشجو ها منو تو این وضعیت میدیدن و شاید کلی بهم می خندیدن :) (نوش جونشون!) و من همیشه تو دانشگاه سعی میکردم که مامان بزرگ باشم تا دانشچو ها بیشتر حساب ببرن و همکارا کمتر ایراد بگیرن...
اما نقش بازی کردن هم استعداد و هنر می خواد که هرکسی اونو نداره!
اینجا که اومدم میبینم که دانشجوها چقدر راحتند، اینجا دیگه احترام با دیکتاتوری قاطی نمی شه، کسی رو اعصاب استاد و دانشجو راه نمی ره.. استاد های خوب از هر شیو ه ای برای آموزش استفاده میکنن و دانشجو ها هم برای نیم نمره جلوی در اتاق استاد صف نمی کشن، اصلا کسی با کسی با صدای بلند صحبت نمی کنه....
برام جای تعجب که حتی کسانی هم که توی این محیط درس خوندن وقتی بر می گردن ایران همه چی رو فراموش می کنن و مثل بقیه رفتار می کنن...
اینجا آدم واقعا تجربه کسب می کنه...کاش بشه برگردم ایران و بازم درس بدم، شاید بهتر از قبل باشم...!

امروز تمام روز تو رختخواب بودم، مثل اینکه من با سرما خوردگی قرار داد بستم که هر سال یه دو سه باری در خدمتش باشم. ولی بدم نشد...این روزها زیاد کار کردم وکم خوابی داشتم و امروز با این خواب 12 ساعته یه کم جبران شد. عصری سارا اومد اینجا با کلی سبزیجات تازه و رنگارنگ ...یه سوپ خیلی خوشمزه درست کرد و باهم خوردیم، خیلی مزه داد...
امسال کلی دوستهای جدید پیدا کردم، به قول منیژه ما از دوست همیشه شانس داشتیم...دوست خوب به خصوص تو غربت یه نعمت و آدم باید کلی قدرشو بدونه و به آسانی از دست نده...

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

با اینکه من ترکم، عاشق آهنگهای کردی هستم...
کردها مظهر غیرت، قناعت، شجاعت و سخت کوشی هستند و اینو به خوبی میشه تو رقص و آوازشون حس کرد!
یکیشو اینجا ببینید...
اینم شلوارش کردی ولی رقصش نه! :)

۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

اینم واسه دل عاشق سارا :)

سارا جان امیدوارم همیشه زلال و آبی باشی!
اینم واسه دل عاشق سارا :)
اینجا گوش کنید!

۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

و قلب برای زندگی بس است!

بگذار سیاستمداران به بازی سیاست خود ادامه دهند و معترضان به اعتراضشان، بگذار مردمان غمگین به ناله های غمگین خود ادامه دهند و رقاصان به رقص خود، بگذار تاجران پول را بپرستند و گدایان خیابان را، بگذار دانشمندان به دنبال ناشناخته ها باشند و دیوانگان در ناشناخته ها زندگی کنند، بگذار پیران، جوانان را ملامت کنند و جوانان از سرنوشت خود بنالند، بگذار هنرپیشگان نقش مردم را بازی کنند و مردم نقش هنر پیشگان را، اصلا بگذار هر کس هر آنچه می خواهد انجام دهد، تو خاطر خود را میازار و دمی آرام گیر...
"دست مهربانی را بگیر" و در کوچه، پس کوچه ها قدم بزن و از این زندگی زیبا لذت ببر، که همانا " قلب برای زندگی بس است"...

پیوست: دو چمله داخل گیومه از خانم فاطمه شاهمحمدی، دبیر ادبیات سال دوم دبیرستانم. ( با آرزوی سلامتی و شادی برایشان)

۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

خدای مهربان به خاطر همه چیز از تو سپاسگزارم.

ای خدای مهربان، هر وقت که از یاد تو غافل می شوم تو با بزرگواری تمام وجود خود را به من یادآور می شوی و مرا مدهوش مهربانیت میکنی و من تازه به یاد می آورم که تو با منی!
خدای مهربان به خاطر همه چیز از تو سپاسگزارم!

پیوست: آهنگ قشنگی از مهستی رو اینجا گوش کنید، خدا بیامرزتش...

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

من شادم!:))

این روزها از من ایراد می گیرن که چرا نوشته هات یه جورهایی غمگینه!
خوب شاید اینطوری باشه، ولی خودم فکر می کنم که یه کم زیادی احساساتی!:) دلیلش اینه که من بیشتر نوشته هام رو بعد از نیمه شب در حالی که دارم به موسیقی سنتی خودمون گوش میدم تا خستگی روزانه رو از خودم دور کنم، مینویسم و خوب تو این حال و هوا هم نمیشه نوشته های بامزه نوشت!:)
امشب سعی کردم که یکم فکر کنم تا یه موضوع بامزه به نظرم برسه تا بنویسم ولی اینجا اصولا آدما مزه نمیریزن تو حرفهاشون یا تو کاراشون! یا اینکه من متوجه نمیشم!
اینجا بهترین خوشی اینا اینه که برن تو بار و اینقدر بنوشن تا روشون باز بشه بعد شاید یکم شوخی کنن!:)
تو بیشتر جشنهای ما ملت یا در حال خوردن ، یا در حال رقصیدن، یا در حال جک تعریف کردن و خندیدن هستند و تازه کلی لباسهای شیک و اتو شده میپوشن که آدم کلی لذت می بره...حالا اینجا تو جشنهاشون فقط می نوشن و خیلی آرام صحبت میکنن همه چیز اینقدر آرام پیش میره که حس می کنی تو کتابخونه هستی! البته کتابخونه های ایران بازم پر سروصدا تره!
تازه، لباس که دیگه نگو! آدم فکر میکنه که کارگر ساختمون هستند و از سر ساختمون میان!(البته بیشترشون، نه همشون!)
خوب اینجوری از یه جهت خوبه که زندگی آسان میشه! چقدر تو وقتم صرفه جوئی میشه وقتی دیگه لازم نیست کلی برای اتو کردن لباسها وقت بذارم! اصلا مدل لباسها طوری که اتو لازم ندارن!(مدل چروک!:))
خلاصه چیزهای بامزه ندارم که براتون تعریف کنم، البته باید اعتراف کنم که برای سوژه پیدا کردن هم زیاد استعداد ندارم، مطمئنم که اگه منیژه اینجا بود هر روز هزارو یک موضوع پیدا میکرد و با ادویه های مخصوص خودش بهشون مزه میداد و تعریف میکرد...:)
خداییش اگه خبرهای دست اول و بامزه منیژه از ایران نبود من فکر کنم خندیدن رو رفته رفته از یاد می بردم!:)
پس من کماکان به نوشته های قبلیم ادامه میدم، ولی نگران نباشید من همچنان به زندگی شادم در اینجا ادامه میدم فقط اینکه جور دیگه ای بلد نیستم بنویسم!:)
فکر کنم یه کم پشت سر اروپائی ها غیبت کردم...ولی باید بگم که کلا آدمهای خوبی هستند، من دوستشون دارم و ازشون یاد میگیرم!
اینجا براحتی 12 شب میتونی تنهائی بری قدم بزنی، چیزی که اونجا امکان نداره!

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

نرگس عزیزم تولدت مبارک!

نرگس عزیزم با یکم تاخیر تولدت مبارک!
امروز منیژه برام پیغام گذاشته و یاد آوری کرده بود...
باید منو ببخشی که یادم رفته بود..باید از مریم یاد بگیری و تولدت رو از یه ماه پیش به همه یادآوری کنی:)
نرگس همیشه عزیزم! برای صدای قشنگت خیلی دلم تنگ شده...یادت میاد که همیشه باهم آواز میخوندیم و همیشه هم اشتباه میخوندیم و مریم
غلطامونو میگرفت!
ولی تو خیلی باهوش بودی وقتی که بقیه ترانه یادمون نبود توهیچ وقت کم نمی آوردی و از خودت شعر می ساختی و می خوندی!
اینجا من تنهائی هر شب شعرهاتو با خودم زمزمه میکنم و سعی میکنم مثل تو بخونم...صدای خیلی دلنشینی داری!
نرگس عزیزم میدونی که من همیشه بهترینها رو برات آرزو کردم اما امروز برای تولدت دلم میخواد زیباترینها رو برات آرزو کنم!
همیشه دوستدارت: لیلا

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

گندم(بشنوید!)








استاد شهرام ناظری
"ز خاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید
میابید بی دف بگور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید"

رویاروئی عقل و احساس

روزها که میگذرد و حقیقتهای پنهان آشکار می شوند و افکار آدمی عمیق تر می شود، حس انسان نیز پرورش پیدا می کند و دیگر می توانیم به حس درونیمان اعتماد کنیم...
خداوند بزرگ ما را وارد بازی سرنوشت کرده است و ما ناگزیریم در میان آشوبی که در جهان حکمفرماست، بازی فعالی داشته باشیم. به نظر می رسد که برای موفق بودن باید هم از عقل و هم از احساسمان باهم استفاده کنیم.
باید یاد بگیریم که به احساسات منفی و مثبت خود احترام گذاریم و با عقل خود آنها را بیازمائیم و ما چه دیر هنگام این واقعیت را درک می کنیم...زمانی که زندگی چهره واقعی خود را نشان می دهد!
و در این بین ما درسهای بزرگی از رویاروئی عقل و احساس فرا می گیریم که اندوخته ای بس ارزشمند برایمان خواهد بود. اندوخته ای که آتش احساس را تبدیل به گلستانی می کند که ما در آن به آرامش می رسیم!