مرجع: از یکی از کتابهای پائولو کوئیلو ( شاید مکتوب...یادم نیست!)
۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سهشنبه
زنان و مردان خوب!
زنان خوب مثل دايناسورها هستند که نسلشون منقرض شده و مردان خوب هم مثل پرياي دريائي هستند که فقط تو افسانه ها بودن نه تو واقعيت!
چقدر سارا تو بامزه اي! از مطلب ديشبت هم ممنون، کامنت قشنگي گذاشتي!
۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
بازی شطرنج!
یکی خدا، بهشت و جهنم را یادآور می شود و دیگری خدا را نفی می کند و آن را محصول فکر افراد نادان و تنبل که از توصیف زندگی با علم فرار می کنند، می داند!
یکی ما را در چهار دیواری قرار داده و وعده دنیای شیرین و ابدی را می دهد و دیگری دعوت به ترک چهار دیواری و ورود به باغ زیبای آنها می کند...« ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیج مگو »
و ما که به زندگی در این جهار دیواری عادت کرده ایم، بر این باوریم که اگر وارد دنیای بزرگ و پر نشاط آنها شویم، دیگر هیج می شویم! آن، اینقدر بزرگ است که قادر به شناسائی آن نخواهیم بود! ولی همچنان صدای دل انگیز و عطر خوش آن ما را تحت تاثیر قرار می دهد!
یکی سوال کننده را مستحق عذاب و دیگری مستحق پاداش می داند!
یکی سیاسی است و قدرت می خواهد و دیگری سیاسی است و نعمت می خواهد!
یکی دین را مايه پيشرفت انسان و ديگري دين را مايه نابودي حقيقت معرفي ميکند!يکي ازانسانيت، يکي از ظلم، ديگري از عشق، آن يکي از آزادي،آنطرفتر يکي از ايمان و ديگري از علم سخن مي رانند! و
هر کدام خود را عين حقيقت مي دانند!
و ما در بين اين آشفته بازار درمانده و مستاصل ايستاده ايم. نميدانيم که آیا داستان گندم ممنوعه درست است و يا داستان يکي بودن انسان و حيوان!
اما گذر زمان به ما مي آموزد که « زندگي بازي شطرنجي است که انسان بايد ببرد و يا ببازد!» عقل و حواس ما مهره هايمان در اين بازي هستند! در يکي عقل نقش وزير را بازي ميکند و در ديگري احساس. آنچه مهم است بردن بازي است، بازي که قوانين خاص خود را دارد. و باز ميدانيم هر چه هم مربيان خوبي داشته باشيم ولي در نهايت اين خود ما هستيم که بايد بازي کنيم! طلب معجزه بي معني است... ما وسايل بازي را در اختيار داريم! «نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم»
و من هرگز وارد بازي بدون داور نخواهم شد که خود از متقلبانم!
۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه
چقدر این شعر مولوی قشنگه!
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که شیخیّ و سری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم
۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه
ترک اعتیاد
ديشب تصميم گرفتم همه اين کارها رو انجام بدم! اولش براي شام يه پيتزا گذاشتم تو مايکرو فر و بعدش هم فيلم The PHANTOM of the OPERA رو گذاشتم که نگاه کنم که وسطهاي فيلم سي دي مشکل پيدا کرد، من درگير درست کردنش بودم که بوي سوختگي شدید پر شد تو اتاق!بله پيتزاهه بد جوري سوخته بود...برای استفاده بهینه از پیتزای سوخته مواد روشو که هنوز سالم بود گذاشتم لای نون و بقیه رو ریختم دور...فيلم هم که درست نشد...بازم مجبور شدم برم تو اينترنت تا چند تا کتاب خوب پيدا کنم و پرينت بگيرم تا روزهاي ديگه اونو هم براي ترک اعتياد امتحان کنم!
البته فيلم ديشبي خيلي زيبا بود، حالا آخر هفته بايد از کلوپ بگيرم و بقیه رو نگاه کنم!
واقعا ترک اعتياد کار سختيه! آخه با فيلم سنتوري که نميشه جلوي اعتياد رو گرفت...:)بازم فيلم زیبائی مثل همین the PHANTOM of the OPERA انگيزه ميده که چند بار نگاش کني و طرف اينترنت نری!
در نهايت احتمال ميدم که موقع خوندن کتاب هم خوابم ببره!بازم منم و تمام روزنامه هاي اينترنتی گويا!
يادم رفت بگم که براي آشپزي هم به سايت اينترنتي آشپزي احتياج دارم...بابا درسته خواستن توانستن است، ولي جون خودم اين يکي ديگه با اين فرمول کار نميکنه!
پ.ن. (ببخشيد اگه غلط املائي دارم، من از بچگي تا الان دو تا مشکل عمده دارم،اول اينکه هميشه غلط املائي دارم، دوم اينکه موقع خريد کفش حتما يکي بايد بهم بگه که کدوم لنگه براي کدوم پا!..:))
۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سهشنبه
براي خانواده ام
من حضور شما را همه جا حس مي کنم،در آسمان زندگيم هر لحظه عکس شما را مي بينم و در سکوت آن صداي شما را مي شنوم.
بدانید غم شما غم من و شادی شما شادي من است.
تنها آرزويم سلامتي و شادي شماست!
۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه
به یاد دکتر نجومی
تنهای تنها می کشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت
لرزید جانم از نسیمی سردو نمناک.
آنگاه دستی در من آویخت!
دانستم این ناخوانده مرگ است
از سالهای پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمی دانم کجا بود"
«فريدون مشيري»
ساراي عزيز همانطور که خودت گفتي، دنياي کوچکي داريم. هرگز فکر نمي کردم خبر مرگ دکتر نجومي را اينجا بشنوم.
سرنوشت چه بازيهاي غم انگيزي دارد...
اکنون در تنگناي حيرت و آزردگي به اين مي انديشم که آشنائي من با دکتر نجومي اگر چه کوتاه و مختصر بود ولي تاثيري بس عميق در زندگي من داشت، آرامش روح او خاص زندگي هنري او بود. سارا جان برايم جالب است که نميدانستي که ايشان قبل از اينکه يک رياضيدان باشد، يک هنرمند بود. يکبار دکتر مهري ميگفت که هر وقت دلم ميگيرد، پيش دکتر نجومي ميروم و او برايم پيانو مي نوازد!
سارا جان ميداني، «حرفهائي است براي نگفتن که سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند» و من اکنون بر اين باورم که شايد ابتذال بهتر از در حسرت ماندن باشد، حسرتی که آتش آن همه هستيت را بسوزاند.
يادم است که ايشان به من گفتند که شما شاعر هستيد!و من خنديدم و گفتم که تا به حال شعري نگفته ام...و فرداي آن شعري برايشان نوشتم و آن اولين شعر من بود ولي افسوس هرگز فرصتي نشد تا آن را برايشان بخوانم و بگويم که من هنوز در اول راه مانده ام!