۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

پیش از اینها فکر میکردم خدا

امروز يک دوست عزيز يک شعر زيبا از زنده یاد قيصرامين پور برام فرستاد که حيفم مياد اينجا نذارم،

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصرپادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفت این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تـنبـیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
در دل خود گفت و گویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ آنجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
ازرگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از اینها فکر می کردم خدا

...

عشق پنهان

مريم عزيز و سراسر محبت، از من آدرس وبلاگم را خواستي تا گذري به آن بکني و من اکنون مي خواهم جمله اي از شريعتي برايت به يادگار بگذارم؛
« ايمان هر چه پنهان تر است پاک تر است و عشق، هر چه در پناه کتمان مخفي تر است، زلال تر است »
براي تو و رضا، باهم بودن، باهم خنديدن و باهم انديشيدن تاابد را آرزومندم.

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

مرگ

چراغهاي رابطه را خاموش بايد کرد
پنجره را بايد بست
نه جوابي به صدايي که تو را ميخواند
نه دوائي به حريفي که به تو مي بازد
چشم را بايد بست
به اندرون بايد رفت
که در اين بين فقط
مرگ، مرگ را بايد جست!

صداي باد

صداي باد مي آيد، تنم مي لرزد
ابر تيره خواهد آمد،
خورشيد به سفر خواهد رفت
آسمان تيره گريه گون خواهد شد
و من نگاه به در خواهم بود و
منتظر خواهم ماند
تا که روزگار چه ها خواهد کرد
صداي باد مي آيد!

نيويورک و جيک جيک

اينم يه نامه جالب از سهراب سپهري! برگرفته از: http://www.iranian.com/Dec96/Travelers/Sepehri






۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

آغوش خدا

زماني در بيابان، من اسير وحشتي بودم
تک و تنها پر از دردي وزين بودم
رها در هر طرف از حل مشکلها
چنان مستي به خود پيچيده من بودم
نگاهم پشت سر بود و قدمهايم جلو مي رفت
در آن دوران تنهائي، خودم تنها خودم بودم

بناگه ديده ام با رد پائي آشنا گشت
در آن هنگام که با مي همنشين بودم
دمي افکندم آن مي را ، شدم هشيار
نديدم هيچکس من، خدايا پس کجا بودم
اگر چه من نديدم لحظه اي، ياري در آن غربت
ولي از بودنش در جنب خود آگاه بودم

زمانها رفت و افزون شد به غمها
همي دانم که همچون سوز در آواز نيي بودم
پناهم مي شد و ناليدم ز غربت
صدا کردم خدا را، گر چه من بيمار بودم
بدو گفتم که اي تنها ترين يار
دمي را در کنارم بودي و من شاد بودم
چه شد رفتي، نديدم جاي پايت
در آن ظلمت که من محتاج بودم

ندا آمد که اي ميخواره آرام
مکن گريه که من ياد تو بودم
در آن هنگام که نوشيدي تو مي را
شدي مست و خرامان، با تو بودم
اگر چه مانده بر جا رد پائي
ولي آنجا فقط من با تو بودم

تو در آغوش من بودي و من هم
شدم رهرو که آنگه من، تو بودم
گذر دادم تو را از بين غمها
تو مي داني که اينک من که بودم
تو مست مي نه اي، مستي ز ديدار
شدي هشيار و آنگه بي تو بودم

۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه

دوست

دوستان خوبم امروز مي خواهم از شما، براي شما بنويسم. شمائي که هميشه براي شنيدن آماده بوده ايد. شمائي که هميشه براي من وقت داشته ايد. براستي دوستي با ارزش و خالص چگونه مي تواند باشد؟ من هم نميدانم! اما فقط ميدانم که اينجا نميتوان کسي مانند عظما براي گوش دادن، مانند زهره براي اميد دادن و مانند فاطمه براي مشورت کردن پيدا کرد. مگر از یک دوست خوب جز اين چه مي توان انتظار داشت؟
اينجا کسي با کسي حرف نمي زند!بنابراين پيدا کردن گوش شنوا غير ممکن است!
اینجا انسانها براي فرار از حرف زدن به اين شعار پناه مي برند که « همه سوئ تفاهم ها تقصير زبان است»! اما واقعيت اينست که کساني که از صحبت کردن فرار مي کنند، يا انسانهاي مغروري هستند و يا اين فن زيبا را بدرستي فرا نگرفته اند!
و امروز تمام ترس من اين است که من نیز همرنگ جماعت شوم و به همين آساني اين نعمت فوق العاه را از دست دهم!ديگر من نيز نوشتن را بيش از حرف زدن استفاده مي کنم!
زمانيکه با دوستان خود صحبت مي کنيم، فقط کلمات نيستند که در انتقال منظور نقش بازي مي کنند ،بلکه تمام حواس ما در اين ميان نقش دارند و اين انتقال را زيباتر يا زشت تر مي کنند!
افسوس که در اينجا کامپیوتر عزيزترین کسمان است و ما هر از گاهي فقط از طريق اميل در دسترس هستيم.
دوستان خوبم که هميشه در دسترس بوده ايد، اکنون در دوستي صادقانه تان هيچ شکي ندارم!
خاطره، راحله، حسين و مهري عزيزم افسوس که هم صحبتي با شما را از دست داده ام، ديگر کسي مانند زينب را نمي شود پيدا کرد که هميشه آماده همراهی برای رفتن به رستوران باشد!
همه شما بيش از اندازه حق دوستي را بجا آورده ايد! از شما ممنونم!
سعيده، کامليا و حليمه ميدانم که همکار و در عين حال دوست نزديک بودن بسيار سخت است و شما چه نيک از عهده هردو بر آمديد!
اميدوارم که من هم آنگونه ميبودم که شما انتظار داشتيد!
در پايان بايد به مهري عزيز بگويم که «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري!»

مريم هميشه عزيزم تولدت مبارک!


مريم جون يادم مياد که وقتي به دنيا اومدي همه ما بي نهايت خوشحال بوديم، اينقده که هميشه بغل يکي بودي.
يادم مياد که وقتي تازه دندون در مي آوردي و شروع کرده بودي به غذا خوردن، عاشق استخون مرغ بودي!هميشه وقتهائي که مرغ پخته بوديم تو موقع شام آروم بودي، چون يه استخون ميداديم که بکشي به دندونت!
يادت مياد که يه روز صندلي گذاشته بودي زير پات و کارنامه منيژه عمه رو پاره کرده بودي!
يادت مياد، يکم که بزرگتر شدي چادر نمازتو مي پوشيدي و نماز مي خوندي ولي به جاي سجده دراز مي کشيدي روي زمين و مهر رو بوس ميکردي!
يادت مياد که هميشه شيطنت هاتو بي سروصدا انجام ميدادي، برعکس نرگس که هميشه گريه مي کرد!
خاطرات مدرسه يادت مياد که هميشه معلمها شکايت نرگس رو به تو ميکردن!(ميدوني که اين قسمتو بايد براي نرگس سانسور کني)
راستي هنوزم مدل مخصوص مي خندي؟ آخ که من عاشق خنده هاتم!
بعضي قسمتها رو ديگه سانسور ميکنم!
زمان خيلي زود ميگذره، الان ديگه براي خودت خانمي شدي!اينقده که مي توني الگوي من باشي! فعلا که تو خوابيدن تو رو الگو کردم! ديگه نميتونم صبح زود بيدار شم!:)
رفتار خوب و مهربانت باعث شده مثل ساايران هر روز بهتر از ديروز بشي و ديگه باباتم براي بدرقه کردنهاي قشنگت دلش تنگ بشه!
به قول نرگس مورچه رو ديديکه؟دلم برات به اندازه سوراخ جوراب مورچه شده!:)
مريم هميشه عزيزم! غلطگير من و نرگس! خوشخواب مهربون! عاشق حشرات! خوشتيپ! هميشه ورزشکار!
تولدت مبارک!
عزيزم، بزرگترين آرزوي من اينه که تو هميشه سالم و شاد باشي! پس آرزوي منو حداقل امشب با خوندن اين نوشته و ديدن کارتي که برات فرستادم و توش بابات برات گيتار ميزنه، برآورده کن!
کسي که قلبش به ياد تو ميطپه و اندازه همه دنيا دوستت داره: عمه ليلا

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

گل

گلي در وسط جنگلي بزرگ روئيده است، ريشه اش درون خاک کنار ريشه هاي درختان تنومند جاي گرفته است، شاخه هاي درختان آفتاب را از او دريغ کرده اند، شبها صداي رهگذران که شعرهاي فريدون مشيري را زمزمه مي کنند غم را به او هديه مي دهد و روزها ابهت درختان او را آزار مي دهد!
اما در عوض آب فراوان يافت مي شود!

تنها هر از گاهي حشره اي کوچک به روي گلبرگش مي نشيند واين تنها کسي است که همدم اوست..درختان بسيار بلندند...
آفتاب پرستي خود را به رنگ گل در آورده است و دارد به او نزديک مي شود..تا برگي از گلبرگهاي او را که حشره اي روي آن نشسته، ببلعد!
گل در پي فرار است، اما ريشه هايش درون خاک است، نمي تواند فرار کند، بايد با آفتاب پرست مبارزه کند، شايد درختان به کمکش بشتابند!
اينجاست که گل آرزو مي کند تا غنچه شود تا گلبرگش پناهگاه هيچ حشره اي نباشد!
و اينک باغبان ميداند که يک گل در جنگل تبديل به علف هرز و در بيابان تبديل به خار وخس مي شود و بايد که گل در گلستاني زيبا رشد کند تا زيبائي آن شگفت انگيز باشد!
اما يادمان باشد که عمر گل کوتاه است!

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

بازگشت

«سلسله موي دوست حلقه دام بلاست
هر که در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست»
روزها مي گذرد و ما هر دم احساس می کنیم که بيشتر به این دنيا وابسته مي شويم. اگر چه هر روز پيمانمان را با خدا تجديد مي کنيم ولي همچنان عمل کردن برايمان بسيار مشکل است. گوئي نمي خواهيم خود را در چارچوبي قرار داده و مرزي داشته باشيم! احساس مي کنيم هر لحظه از خدا دورتر و دورتر مي شويم! خود رادر اين فضاي بیکران رها نموده و به چیزی غير از کارمان فکر نمي کنيم!چه تجربه لذت بخش و در نهايت مايوس کننده اي پيدا مي کنيم!
اين رها کردنها مانند افيوني است که در ابتدا چنان لذت بخش است که از خوشي آن سرمست مي شويم ولي پس از مدتي خود را تهي مي یابيم!
غرق شدن در کار ما را سخت دگرگون کرده است، غرورمان افزايش يافته است، گناهانمان بيشتر شده است و زيبائي هاي اين دنيا بيش از حد ما را مجذوب ساخته است!
اينجاست که روح متلاطم ما نياز به آرامش دارد. بايد برگرديم! راه رفته مان اشتباه بوده است! زماني که متوجه اين اشتباه مي شويم، تصميم به بازگشت مي گيريم!
بازگشت به سوي خدائي که بارها وجود خود را به ما اثبات کرده است، خدائي که هميشه نشانه هايش را به روشني درک کرده ايم، خدائي که گويا نمي خواهد ما را از دست دهد!
از اينکه خداوند به فکر ما است و راه راست را برايمان نمايان مي کند، چه احساس شعف و شادي مطبوع و روحاني پيدا می کنيم.
خدائي که با وجود خطاهاي بيشمارمان زنگ خطر را به موقع به صدا در مي آورد تا ما را محافظت نمايد!
و ما از اين بازگشت احساس خوشبختي مي کنيم. توکل رااز ياد برده بوديم و خداي مهربان به ما يادآور مي شود که توکل بهترين چيزي است که انسان را آرام و مطمئن مي کند!
و ما که نظم و آرامش را از دست داده بوديم، با بازگشتي دوباره، آن را بدست مي آوريم، به نماز مي ايستيم، همانند اولين نماز ابوذر در بيابان تنهائي!
و من اينک معني اعتکاف را به درستي درک مي کنم!